تبليغاتX
مفقود الاثرین دوران کمونیستها

بسم الله الرحمن الرحیم

در این قسمت  در نظر  دارم لیستی  از اسامی  مفقودالاثران  دوران  کمونیستها 

 را  درج  نمایم از بینندگان سایت علامه شهید بلخی استدعای همکاری دارم.

  شما نیز می توانید برای این حقیر در قسمت ثبت نظرات  باقی اسامی را

 بنویسید تا در این لیست درج شوند.      با تشکر از همۀ شما

 

                 خدایا فقط به امید تو

 

۱ـ   سیّدعلی آقا بلخی (استاد فاکولته)

 فرزند: شهید علامه سیّد اسماعیل بلخی

تاریخ مفقودالاثر شدن :    (۲۶ جوزای۱۳۵۸)


۲-غلام حسین شیخزاده 

 فرزند: مرحوم شیخ محّمدعلی مدرس کابلی 

تاریخ مفقودالاثر شدن :  


 

۳ـ آیت الله شیخ محمد امین افشار

فرزند:

 تاریخ مفقودالاثر شدن :  


 

۴ـ علامه شهید آیت الله العظمي سيد محمد سرور واعظ

فرزند:

تاریخ مفقودالاثر شدن :  


 

۵ـ الحاج میر محمّد اسحاق جوادی

فرزند:

 تاریخ مفقودالاثر شدن :     (۲۸ حوت ۱۳۵۸ )


۶ـ علی آقای منوچهر

فرزند:

تاریخ مفقودالاثر شدن :   


 

۷ـ میر علی احمد شامل 

 فرزند: میر محمد حسین شامل

تاریخ مفقودالاثر شدن :


   

۸ـ  یمین‌الدین

فرزند:

تاریخ مفقودالاثر شدن :        (۲۰ جوزای ۱۳۵۸)


۹ـ نصرالدین

فرزند:

  تاریخ مفقودالاثر شدن :          (۲۰ جوزای ۱۳۵۸)


۱۰ـ علامه محمد علی بینش ( سخنران توانمند) 

فرزند:

تاریخ مفقودالاثر شدن


  

۱۱ـ احمد علی بینش

فرزند:علامه محمد علی بینش

تاریخ مفقودالاثر شدن :   


 

۱۲ـ محمد نبی بینش

فرزند:علامه محمد علی بینش

تاریخ مفقودالاثر شدن :  


 

۱۳ـ حاج آقای فضیلت

فرزند:

تاریخ مفقودالاثر شدن


  

۱۴ـ حاج آقای مصباح

فرزند:

تاریخ مفقودالاثر شدن :  


 

۱۵ـ حاج آقای ناصر

فرزند:

 تاریخ مفقودالاثر شدن :   


۱۶ـ الحاج غلام رضا یعقوبی

فرزند:

 تاریخ مفقودالاثر شدن :   


 

۱۷ـ حاجی عبدالحسین یعغوبی

فرزند:

تاریخ مفقودالاثر شدن


  

۱۸ـ حاج آقای عالم

فرزند:

تاریخ مفقودالاثر شدن :


   

۱۹ـ آیت الله سید نادر بحرالعلوم 

فرزند:

تاریخ مفقودالاثر شدن :    ۱۳۵۷ 


۲۰ـ سید جعفر تکیه دار و وکیل گذر

فرزند:

تاریخ مفقودالاثر شدن :


۲۱ـ پهلوان ابالحسن

فرزند:

تاریخ مفقودالاثر شدن


  ۲۲ـ غلام عبِاس نجار

فرزند:

تاریخ مفقودالاثر شدن


  ۲۳ـ نوروز (سبزی فروش چنداوول)

فرزند:

تاریخ مفقودالاثر شدن


۲۴ـ غلام محمد

فرزند:محمد جعفر

تاریخ مفقودالاثر شدن


۲۵ـ محمد محسن

فرزند:

تاریخ مفقودالاثر شدن


۲۶ـ عنایت الله از مرادخانی (صاحب منصب)

فرزند:

تاریخ مفقودالاثر شدن


۲۷ـ جان آقا از مرادخانی (برادرزاده پسر آصف روضه خوان)

فرزند:

تاریخ مفقودالاثر شدن


۲۸ـ شاه جان

فرزند:آقای لسان

تاریخ مفقودالاثر شدن


۲۹ـ میر گل

فرزند:آقای لسان

تاریخ مفقودالاثر شدن :


 نام مفقود الاثر
محمد امین
ولد : عبدلحسین مشهور به (مجیر)
ولایت :غزنی
ولسوالی :مالستان
قریه :لعل چک
قوم :ملکی
سن :20
متعلم صنف 12
کارگر در نساجی بگرامی
تاریخ مفقودی: حوت 1357
ساعت :12 شب


شما می توانید به آدرس ایمیل ذیل اسامی را بفرستید:

     balkhi_110@hotmail.de  

 زندان پل چرخی در دوران کمونیستها

+ نوشته شده در  2009/6/24ساعت 3:56  توسط علی رضا ایوبی  | 

  م. پايمرد- مهاجر

18.02.06

خاطرهء تجليل از روزهفتم ثور 1358

 يا

 اولين سالگرد فاجعهء ثور

*از دفترچهء خاطرات يک زندانی*

 

 

آغازسخن:

بعد از پايان عمر حکومت احمد شاه ابدالی و پسرش تيمور شاه که با درايت توانسته بودند نه تنها امراطوری ميراث مانده از تيموديان وغزنويان را حفظ کنند بلکه حتی آنرا گسترش نيز دادند. بعد ازآن شور بختانه اين بيش از دوصد سال است که شهزاده های دروغين ، وابسته به بيگانگان و بيکفايت ميآيند و ميروند و بعد از پايان کار چيزی جز درد و رنج و فقر و خانه جنگی برای مردم اين کشور از خود به ميراث نميگذارند. با اين همه بدیها اقلآ مردم ما ازشر تعصبات قومی ويا مذهبی وزبانی بيغم بودند وهمه رنج مشترک ميکشيدند. در صد سال اخير طاعون تعصبات قومی وزبانی و مذهبی دامنگير اين ملت شد و از زمان پادشاهی عبدالرحمن خان تا حکومت نادرخان-هاشم خان تا حاکميت حفيظ الله امين ادامه پيداميکند وتا آنکه طالبان از راه ميرسند وآنرا به اوجش ميرسانند.

e-mail address: mpmuhajir@hotmail.com  
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/6/24ساعت 3:55  توسط علی رضا ایوبی  | 
 

چه کسانی گورهای دسته جمعی می سارند؟!!


...بخشی از نیروهای چپ از طریق کودتا قدرت را در دست گرفتند و با سراسیمگی و

خشونت کم نظیر نوع کمونیستی، در صدد تصفیة مخالفین ایدئولوژیک و سیاسی

 خویش برآمدند، گروه های اسلامی و ملی نیز دست به سلاح بردند و در ادامة برخوردها

 اتحاد شوروی به اشغال افغانستان اقدام کرد. فصل خونین تاریخ افغانستا ن که رویداد های

 سه دهة اخیر در آن رقم خورد از این جا آغاز شد....



برخورد گروه های ایدئولوژیک درافغانستان به دهة چهل برمی گردد، در آن زمان از

 سویی، اشخاص و گروه هایی به افکار و ایدئولوژی های لیبرال و چپ گرایش یافتند

 و پیاده شدن الگوها و ارزش های غربی را چارة کار وانمود نمودند و از سوی دیگر،

 شماری زیاد با روی آوری به جریان های اسلامی و ملی در موضع دفاع از ارزش های

 دینی و فرهنگی بر آمدند، تقابل و رویا رویی میان این دو جریان که، طیف گسترده از

 تمایلات و برخاستگاه های قومی و اجتماعی را در خود جای داده بود، باگذشت هر

 روز شدت یافت، گروه های چپ به بلوک سوسیالیستی اتکا نمودند و از الگوی

 انقلاب های اتحاد شوروی و جمهوری خلق چین الهام می گرفتند. از همان زمان

 مسایل افغانستان به خارج وابستگی پیدا کرد و دلچسپی به الگو برداری از افکار

و جوامع دیگر و ستیزه با فرهنگ خودی شدت پیدا کرد.

باکودتای داوود خان در26 سرطان 1352 و به دنبال آن ،کودتای 7 ثور 1357 تقابل این

 دو جریان وارد مرحلة خونین برخوردهای مسلحانه گردید، بخشی از نیروهای چپ

 از طریق کودتا قدرت را در دست گرفتند و با سراسیمگی و خشونت کم نظیر نوع

 کمونیستی، در صدد تصفیة مخالفین ایدئولوژیک و سیاسی خویش برآمدند،

 گروه های اسلامی و ملی نیز دست به سلاح بردند و در ادامة برخوردها اتحاد

 شوروی به اشغال افغانستان اقدام کرد. فصل خونین تاریخ افغانستا ن که رویداد های

 سه دهة اخیر در آن رقم خورد از این جا آغاز شد.

گروه چپ برسر اقتدار، یعنی حزب دمکراتیک خلق مخالفان ایدئولوژیک خویش را به

 عنوان اشرار و مرتجع دسته دسته سر به نیست می نمودند و اجساد آن ها را در زیر

خاک مدفون می ساختند و به این گونه، گورهای دسته جمعی به میان آمد که، اکنون

 استخوان های آن ها سر از ته خاک برمی دارد و برسنگدلی و ددمنشی جلادان

 شهادت می دهد. گرچه ظاهراً اکنون جریان گورسازی پایان یافته است اما، تقابل

ایدئولوژیک متأسفانه، هنوز هم ادامه دارد، برخی از وابستگان جناح چپ که حالا

تغییر جهره داده اند و با تکیه به غرب به جای اتحاد شوروی و جمهور ی خلق چین،

از حمایت های مادی و معنوی آنان برخوردار شدند، بر دستگاه های حقوق بشر هم

 تسلط یافته اند و واژه های، ناقضان حقوق بشر و جنایتکاران جنگی را به جای اشرار

 و مرتجع به کارمی برند، آنها تلاش دارند گناه گورهای دسته جمعی را نیز برشانة رقبای

 ایدئولوژیک خویش بیندازند و با برخورداری از امکانات گستردة رسانه یی داخلی و

خارجی، سعی دارند این ایده را جامة حقیقت بپوشانند. هدف این گروه آن است که

 اگر دیروز با راه اندازی کشتارها و شیوه های دیگر نتوانستند دمار از روزگار مخالفان

 بردارند، امروز بتوانند با ساطور حقوق بشر و به جرم جنایات جنگی، آن ها را به صورت

 کامل کنار بزنند. برای رسیدن به این هدف آن ها نیازمند اسناد و دلایل قناعت بخش

 هستند، دست داشتن گروه ها ی رقیب مجاهدین درگورهای دسته جمعی، این

 دستاویز را در اختیار آن ها قرار می دهد.

دلایلی که تا کنون برای اثبات دست داشتن مجاهدین در گورهای چمتله عنوان

 شده است، بیشتر تازه بودن لباس ها و کفش های برجاماندة برخی قربانیان است

اما، این یک دلیل بی اساس است چون مواد پلاستیکی اگر در جای خشکی مانند

 دشت چمتله، قرار گیرد می تواند ده ها سال سالم بماند، در حالی که مردم کابل

 می دانند، دشت چمتله که در آن پایگاه روس ها قرارداشت، یکی از سه کشتارگاه

 کمونیست ها در کابل بود، پیرمردی که این گورها را برای پلیس نشان داده است

 گفته است، در زمان روس ها شاهد کشتار و دفن مردم در آن ساحه بوده است.

 تعداد بی شماری زندانیان پلچرخی که جان به سلامت برده اند، اطلاعاتی زیادی

 در مورد کشته شدگان و گورهای دسته جمعی دشت چمتله دارند و حتی می گویند

 کسانی هستند که از محل کشتار فرار نموده اند.

باید توجه داشت که چه کسانی قبرهای دسته جمعی ایجاد می کنند ؟

کسانی دست به کشتار گروهی و ساخت قبرهای دسته جمعی می زنند که، تعداد

زیاد مردم را به جرم مخالفت دستگیر می کنند و افراد دشمن را به عنوان اسیر زندانی

می سارند، در پی آن به هدف از میان برداشتن سریع مخالفان و یا نبودن امکانات

 نگهداری زندانیان، آن ها را به صورت گروهی محو می سارند و در گورهای بزرگ

 مدفون می کنند. در زمان جهاد ممکن است برخی افراد دست به انتقام گیری و

 خشونت زده باشند اما، کشتار دسته جمعی و نابودی فزیکی مخالفین، هیچگاه

به عنوان یک روش کلی مورد حمایت مجاهدین نبود. جبهات بزرگ و اصلی مجاهدین،

 اسیران دشمن را نمی کشتند، حتی سربازان روسی را که اسیر می نمودند، گاهی

 آن ها را زندانی نمی ساختند، برخی این اسیران چنان تحت تأثیر برخورد انسانی

مجاهدین قرار می گرفتند که حاضر می شدند علیه نیروهای اشغالگر شوروی بجنگند.

بعد از پیروزی مجاهدین بنا بر مداخله های خارجیان، جنگ های سختی میان گروه ها

درگرفت و در جریان این جنگ ها به افراد غیرنظامی متأسفانه آسیب های زیادی وارد

 شد، اما مجاهدین در پی ساختن گورهای دسته جمعی نبودند، حکومت مجاهدین

 برای همة مخالفین عفو عمومی اعلان کرد و هیچ کس را به علت دست داشتن در

 حوادث گذشته، مورد تعقیب قرار نداد، چون از نظر آن حکومت، با انتقام گیری نمی شد

 مشکل کشور را حل کرد، در آن زمان شمار زندانیان سیاسی از شمار انگشتان دست

 هم فراتر نمی رفت. حکومت مجاهدین هیچگاه در پی گزینة تصفیة فزیکی دشمن نبود

 و به عنوان استراتیژی، به راه حل سیاسی اهمیت اساسی قایل بود، دعوت مخالفین

 برای مشارکت در قدرت و تشکیل حکومت های ائتلافی، آنچه برخی ها آن را یکی از

 نارسایی های حکومت مجاهدین می دانستند، در راستای همین استراتیژی صورت

می گرفت. اما در زمان حاكميت گروه های چپ که اکنون پرخي اې وابستگان آن ها داد

 حقوق بشر سر می دهند، چندین برابر گنجایش زندان ها افراد را دستگیر می کردند

 و آن ها را بدون هیچ محاکمه یی سر به نیست می کردند، چنانچه در نامة اسدالله

سروری رئیس سازمان استخبارات رژیم امین در پاسخ نامة ریاست امنیت بغلان، این

 سیاست بازتاب یافته است ، در این نامه گفته شده است که،360 تن از مخالفین و

 اشرار را دستگیرکرده اند اما، جای و امکاناتی برای نگهداری آن ها ندارند، در این زمینه

 خواستار نظر مرکز شده بودند، اسدالله سروری که اکنون به جرم آن کشتارها به اعدام

 محکوم شده است و این محکومیت مورد اعتراض دست اندرکاران حقوق بشر قرار گرفته

 است، در جواب نامة ریاست امنیت ولایت بغلان نوشته است ، مرکز هم با چنین

 مشکلی رو به رو است، شما آن ها را محو سازید! جالب است که همین اسدالله

 سروری سال ها در زمان حکومت مجاهدین زندانی بود اما، چون محاکمة وی تکمیل

 نشد اعدام نگردید. بعد از سرنگونی تره کی، امین به منظور انداختن گناه اعدام های

 خودسرانه به گردن سلف خویش، فهرست 12 هزار زندانی سیاسی را منتشرنمود

 که، در زمان حکومت تره کی محو و در گورهای دسته جمعی مدفون شدند.

جمجمه های تیر باران شده اجساد انسان هایي که، در دشت چمتله به شهادت

 رسیدند و در گورهای دسته جمعی مدفون شدند، نمایانگر مظلومیت آن ها و جنایت

 های وحشتناک جلادان می باشد، اما آن لیبرال هایی که به این گورها توجه نشان

 می دهند، هیچ دلسوزی و ترحمی به آن ها ندارند، هدف آن ها این است که، شاید

 بتوانند، این حقیقت تاریخی را تحریف کنند و از شهادت مظلومانة آن ها در جهت

هدف های خویش استفاده نمایند .

عدالت زمانی دربارة قربانیان این گروهای دسته جمعی تحقق می یابد که مسألة

 آنان به دور از عرض و مرض های سیاسی توسط یک کمیسیون متخصص بی طرف

 پی گیری شود و عاملان آنها بر بنیاد این تحقیقات مورد محاکمه قرار گیرند.


30th July 2007 www.azmoone-melli.com -

 

نوزده سال زندان برای اسدالله سروری

تاریخ انتشار مقاله 29/10/2008 به روز شده 29/10/2008 18:31 TU

 

اسدالله سروری در دادگاه

هفته گذشته، دادگاه استیناف در کابل، اسدالله سروری، رییس سابق اکسا یا
 سازمان امنیتی مربوط به رژیم نورمحمد تره کی در سال  1357- 1358 در افغانستان
 را به 19 سال زندان محکوم کرد. خبر این حکم انعکاسی چندانی در رسانه ها
و افکار عامه در افغانستان نیافت. احتمال داده می شد که این امر ناشی از ممنوعیت
 ورود خبرنگاران به محل دادگاه بوده باشد.
 
 

با این حال محمد صدیق مصدق، خبرنگار آزاد افغانی در کابل که از مدتهاست
دوسیه اسدالله سروری را پیگیری میکند میگوید که تلویزیون دولتی افغانستان و
تلویزیون خصوصی طلوع بعد از تلاشهای زیاد توانستند در دادگاه حضور پیدا کنند.

محمد صدیق مصدق میگوید که اتهام وارد شده بر سروری در اول  "سوءاستفاده

از صلاحیتهای وظیفوی" عنوان شده بود اما در اثر فشار متضررین و دخالت "

کمیسیون حقوق بشر افغانستان واچ"،  اتهام "نقض حقوق بشر" و "جنایات جنگی"

 نیز به آن افزوده شد.

 بگفته مصدق، در حالیکه سارنوال صدور حکم اعدام رابرای سروری خواستار شده

بود دادگاه وی را فقط به نزده سال زندان محکوم کرد. اسدالله سروری گفته است

که از دادگاه تمییز تقاضای تجدید نظر را خواهد کرد. سارنوال هم ممکن است

بدادگاه تمییز مراجعه کند...

                                                  گفتگو : واسع محسن

 

کار حشر در زندان پلچرخی


خاطرهء یک شاهد عینی

ثبت کننده: عصر دولتشاهی

روز جمعه نزدهم حمل 1362

زندان پلچرخی- کابل

دولت روز حشر اعلان کرده است. اما در زندان پلچرخی درین روز نه

 حشر که بازهم محشری برپا گردیدیدنیست. محشری که دران 22 نفر

 از مردم سرزمین گرفتار دیو وحشت و تجاوز به شهادت میرسند.

در روز های کار حشر که رژیم اعلام میکرد، باید همه کارمندان دولتی

 اشتراک میورزیدند. خانهء دوم حاضری مامورین را در روز پنجشنبه

 سفید میگذاشتند که باید در پایان کار حشر آنرا به روز جمعه امضا

 کنند. زمان کار از صبح تا 12 ظهر میبود.

اما دران روز و خلاف انتظار کار حشر به ساعت 9:30 پایان داده شد.

 همه مامورین و کارمندان زندان خارج شده و در موتر مامورین برای

برگشتن به خانه سوار شدند. درهمین هنگام افرادی از قوماندانی

زندان به موتر های مامورین بالاشده و از دوکتوران شفاخانهء محبس

خواستند تا از موتر پیاده شده با آنها به قوماندانی بروند. زندان

پلچرخی یک شفاخانهء (50) بستری داشت که ازان تنها محبوسین

 جنایی مستفید میشدند.

دوکتوران به شفاخانه برمیگردند. اما درشفاخانه به آنها گفته میشود

که برای تطبیق احکام خواسته شده اند.
سپس اعلام میکنند که دو نفر داکتر باید بیاید تا از تطبیق حکم نظارت

 کند. در جواب توضیحی که خواسته میشود، دژخیمان میگویند که

هدف از نظارت از تطبیق احکام، مراسم اعدام است و درین مراسم

حضور یک یا دو داکتر که تطبیق حکم را از نظر طبی تصدیق کند

 ضروریست. 

ازمیان دوکتوران دونفر میروند. 1- غوث خطیبی و 2- قریشی. داکتر

 قریشی پس از برگشت از مراسم به دیگران قصه میکند. او میگوید:

زندانیان را یکه یکه آوردند. یک، دو، سه، چار و جمله 22 نفر شدند.

اینها از اینکه چه پیش می آید آگاهی نداشتند. و یا شاید تصور میکردند

برای آفتاب گرفتن برون آورده شده اند.
سن هیچیک بالاتر از 25 سال نیست- از 18 تا 25 ساله مینمایند.

گناه شان، ضدیت با رژیم و ضدیت با تجاوز.
زندانیان را پیش می آورند.
داکتر ایوبی میگوید که درمیان دوکتورانی که برگشته بودند، من هم

بودم. ما از منزل چارم “مثلث” را تماشا میکردیم. چوبهء اعدام در وسط

مثلث کوبیده شده بود، به گونه یی که چار پایه را در فاصله های

مساوی ازهم ایستاده کرده بودند. این چوب ها در قسمت بالایی

خود توسط چوب های افقی باهم وصل شده و یک مربع را میساخنند.

 از هر ضلع هوایی این مربع یک ریسمان آویزان بود که حلقهء دار دران

ساخته شده بود. زیر هر حلقهء دار یک بیلر خالی را گذاشته بودند که

زندانی را برای اعدام روی آن بالا میکردند.

پس ازان که سارنوال و افراد دولتی وارد مثلث شدند. از محبوسین

 خواسته میشود تا دریک گوشهء بنشینند. و آنها هم بسیار عادی

مینشینند.سارنوال نتیجهء تحقیقات و حکم محکمهء انقلابی که آنها

را محکوم به اعدام کرده بود، برای متهمین اعلام کرد. اینجاست که

 محبوسین متوجه سرنوشت خود میشوند.
یکی از مامورین اعلام میکند که” آنها به خاطر رساندن جانیان به سزای

 اعمال شان” اینجا گرده آمده اند. و حکم محکمه را اعلام میکند.

دوسیه را میخواند و هریک از محبوسین را نام میبرد و طبق معمول

چیز هایی از روی کاغذ میخواند. در اخیر با صدای بلند میخواند که،

 نظر به امر رئیس شورای انقلابی (ببرک کارمل)، افراد معرفی شده

به اشد مجازات یعنی اعدام محکوم گردیده اند.
محبوسین به اعتراض دسته جمعی و سروصدا پرداختند. اما گوشی

 برای شنیدن وجود نداشت.
مراسم اعدام آغاز شد. زندانیان خواستار آب میشوند و میخواهند نماز

 پیش از اعدام بمخوانند، اما کسی این خواهش آنها را به جا نمیکند. 
چار عسکر هرزندانی را روی بیلر بلند میکنند. در هر دور چار زندانی

 به دار کشیده میشود. وقتی زندانیان روی بیلر بالا میشدند سربازان

 پا های شان را نیز با طناب نیلونی بسته میکردند.

پس ازان قاضی نام نهاد، امر عملی کردن حکم را میخواند. زندانی

ایستاده میشود و سرش را در حلقه دار میگذرانند. روی و چشم

زندانی بسته نیست. یعنی آن خریطهء سیاه ویژهء اعدام وجود ندارد.

 سپس بیلر را سربازان با لگد میزنند و پا های محبوس میان هوا و

زمین معلق میماند.

چار نفر اول بدینسان اعدام میشوند و هژده نفر دیگر درحالی این

وضع را تماشا میکنند که میدانند خود نیز پس از لحظاتی گردن به

 حلقهء دار میسپارند.
پس از لحظاتی دوکتور را میخواهند تا آمده روی بیلر بالا شودو مرگ

زندانی را تایید کند تا اجازهء پایین کردنش از چوبه دار داده شود.
در نوبت دوم زمانی که ریسمان پاره شد، زندانی به کوما رفته بود.

 شاید گردنش شکسته بود. اما به اشاره قاضی باز هم سربازان

حاضر شدند و او را دوباره به دار آویختند.

راوی میگوید که پس ازان نتوانستیم دیدن آن وضع را تماشا کنم.

یکی دیگر از کسانی که در منزل چارم با ما بود تعادل خود را ازدست

 داد و برزمین افتید که ما او را به شفاخانه بردیم. دنیا درنظرهمه ما

 مرگ میباراند. نمیتوانستم چیزی بخورم و یا بنوشم.

پس از ساعتی داکتر موظف پیش ما به شفاخانه برگشت. او اشک

میریخت و توان حرف زدن نداشت. لب و دهنش خشک بود و سراپا

 میلرزید. پرسیدم چه شد؟ گفت: تمام شد! 22 نفر بودند.

شاید اسامی این زندانیان د ر شعبهء تطبیق احکام زندان پلچرخی

 

 موجود باشد.

 

من عليه سروري اقامه دعوي مي كنم


فريد مطهر –كانادا

شنيدم و خواندم كه اسدالله سروري رييس سازمان مخوف و

جنايتكار اگسا در آستانه محاكمه قرار دارد. كمتر كسي از

افغانهاست كه با نام و اعمال اين جاني كم نظير تاريخ آشنايي

نداشته باشد. اين را هم خواندم كه سروري خود را بيگناه خوانده است.

 من به عنوان يكي از شاهدان جنايات اين فرد وابسته به حلقه جنايت

 و آدم كشي حزب دموكراتيك خلق افغانستان در كمال صحت و سلامت

 عقل در حالي كه خداوند بزرگ را شاهد مي گيرم عليه او

(اسدالله سروري) اقامه دعوي مي كنم.

اميدوار هستم ساير كساني كه از زير ساطور خونچكان وي جان

 نيمه سالم بدر برده اند و يا آناني كه عزيزان خود را در قصاب خانه

 اگسا از دست داده اند، در اين كار با من سهيم گردند، تا باشد به

اسدالله سروري و ساير جنايتكاراني كه دستان شان با خون هزاران

 هموطن ما رنگين است، به سزاي اعمال شان برسد. حتي به آناني

 كه به محاكمه كشانيدن سروري را صرف بازي تبليغاتي و يا سياسي

 مي دانند و ازاين رهگذر نمي خواهند مهر سكوت را بشكنند، مي

خواهم خاموش نشينند تا سوء تفاهم سروري و ساير جنايتكاران كه

 خود را بيگناه مي پندارند، در هم شكند و بدانند كه وجدان ملت

افغانستان بيدار است و آناني را كه مسبب واقعي ويراني و كشتار

 در كشور ما بوده اند، هرگز نمي بخشد. صبحگاه نهم ثور سال

۱۳۵۸ بود كه درب منزل ما كه در حصه دوم خيرخانه موقعيت داشت،

 وحشيانه كوبيده شد و هنوز خواب از چشمان ما نپريده بود كه صحن

 حويلي مملو از عساكر و شخصي پوشان مسلح گرديد. من كه در

 يك اتاق با دو برادر ديگرم خوابيده بوديم، سراسيمه به دهليز برآمديم

 و پدر مان را در محاصره دو سه نفر ديديم در حاليكه دست هايش را از

 پشت بسته بودند و مادر گريان و متعجب ما در گوشه ديگر ايستاده بود

 و لرزان و ترسان گاهي به ما و گاهي به ناشناس هايي كه به نام خلق

 وارد منزل ما شده بودند، مي نگريست. شايد دو سه ساعتي طول

كشيد كه خانه ما زير و زبر شد، رويه هاي كوچ ها با نوك برچه پاره

گرديد، دوشك ها و لحاف ها پاره پاره به هر گوشه پراگنده و تمام اثاثيه

منزل در هم ريخته شد. بالاخره يك قبضه تفنگ شكاري، يك عصايي كه

 در دسته آن خنجر تعبيه شده بود و يك اثر باستاني به حساب مي آمد

 و يك قبضه تفنگ بادي مربوط پدرم، يك مجموعه دستنويس طرح هاي

داستاني (در آن زمان مشق نويسندگي مي كردم) و يك ورق شبنامه

 يي در مورد نورمحمد تره كي كه همان شب در كوچه ما و حصه دوم

خيرخانه در مجموع پخش شده بود و من آن را زير دروازه يافته و در

الماري كتابهايم نهاده بودم، به حيث سند محكوميت، توسط مامورين

ضبط گرديد و پدرم ، دو برادرم و من كه هفده سال داشتم (يك برادرم

 ۱۹ و برادر بزرگم ۲۱ سال داشت) در دو موتر والگاي پرده دار با دست

 هاي بسته به حوزه حارندوي كارته پروان منتقل گرديديم. آن روز و

شب در آن حوزه به نوبت من و پدرم زير ضربات مشت و لگد و چوب

نيمه جان شديم و بعد خود را در زير زميني (كه بعدها دانستم رياست

 قاچاق وزارت داخله است) يافتيم. دو برادرم فردايش رها گرديدند.

كوتاه اينكه يك روز بعد كاكايم و پسر كاكايم را نيز در دهليز ديدم و

دانستم كه آنان نيز زنداني شده اند. پس از سه هفته لت و كوب و

 برق كه داستانش مفصل است و صرف به اين بسنده مي كنم كه

گاهي من را مقابل چشمانم پدر و كاكايم لت و كوب مي كردند و

گاهي او را مقابل چشمان من، ما را به اگسا انتقال دادند. در آنجا

شب ها لت مي خورديم و روزها تهداب براي ساختمان جديدي كه

 قرار بود بنا يابد، مي كنديم. گويا جا براي زندانيان تنگ بود. در آن

زمان رياست اگسا به عهده سروري بود. ما را در اتاق هاي جداگانه

جا داده بودند. در اتاقي كه بيشتر به يك سالون شباهت داشت،

ده ها نفر مثل خربوزه سر به سر چيده شده بودند و همه زخمي

و نالان. درشب اول وقتي من با تن زخمي به آن اتاق انداخته شدم

 يك مرد مو سفيد با چهره روحاني بالاي سرم كه نيمه به هوش بودم

 آمد و دلداريم داد و از صبر و استقامت سخن گفت. همان شب او را

 به تحقيق فرا خواندند و ديگر نديدمش. كسان ديگري را نيز شبانه مي

 خواندند كه باز نمي گرديدند. حساب زمان كم كم از دستم رفته بودند.

 پدرم و كاكايم را ديگر نديدم. وقتي از وزارت داخله به اگسا انتقال

يافتيم، با هم بوديم. چندي در آنجا نيز لت و كوب گرديدم. آثار سوختگي

 سگرت هنوز بر پشت دستانم است. آثار جرح در اثر اينكه با پل ريش

 پاره شده و نمك روي آن انداخته مي شد، هنوز در وجودم است.

كوتاه اينكه پس از چندي به كوته قفلي دهمزنگ انتقال يافتم هنگام

 انتقال من به دهمزنگ پسر كاكايم نيز با من بود كه در بلاك ديگري

كه به نام بلاك پوليتخنيك مسمي بود و بيشتر محصلان در آن زنداني

بودند، انداخته شد. در اين زمان نيز با پسر كاكايم در يك موتر به اگسا

 آورده شديم و در آنجا در دو اتاق جداگانه رهنمايي گرديدم. پس از

لحظاتي يك نفر به درون آمد و مرا گفت كه خانه بروم. پسر كاكايم با

من نبود. پس از سه روز، كه در صنف نشسته بودم و مضمون انگليسي

 داشتيم (معلم ما شادروان ظريف خان بود كه بعدها او هم شهيد شد)

 موتر والگايي مقابل مكتب ايستاده شد و لحظاتي بعد مرا به اداره فرا

خواندند. در آنجا شخصي منتظر من بود كه مرا با خود از مكتب بيرون برد

و در آن موتر نشانده و دقايقي بعد راهي اگسا شديم. در راه آن مرد از

 من پرسيد كه چه كرده ام كه سروري چنين بر من غضب است و چرا

 به اصطلاح او آدم نمي شوم و .... به هر حال، خود را باز در اگسا يافتم.

هنگامي كه از محوطه اگسا مي گذشتيم تا به دفتر سروري برويم، پسر

 كاكايم را ديدم كه مشغول تهداب كني است. با لبخندي غمگيني به

 من نگريست. در چشمانش خواندم كه مي گفت باز چه گپ شد؟ مرا

 به اتاق انتظاري نشاندند و لحظاتي بعد به داخل دفتر سروري رهنمايي

 گرديدم. سروري پشت ميز بزرگ خود نشسته بود. در مقابلش كاغذها

و لست ها انبار بود. با چشمان سرخ كرده و پف كرده به من نگريست و

 بعد به كتابجه يادداشتي كه روي ميزش بود ديد و ورق باز آن را به من

 نشان داد و گفت چه مي بيني؟ ديدم نام و ولد و صنف و مكتب من

روي آن نوشته است. بعد گفت از گير ما خطا نمي خوري. من خاموش

بودم. با ز با چشمان پف كرده و سرخش به من نگريست و دست به كمر

 برد و يك تفنگچه را بيرون كشيد و به من نشان داد و پرسيد:
- اين را مي داني چيست؟ گفتم
- تفنگچه است. گفت
- ها، تفنگچه است. هفت مرمي دارد و هر هفت آن را از شكمت مي

 كشم. بعد غضب آلود گفت:
- چوچه مرغاي تان را هم نمي مانم. مي كشم تان و .... بعد كسي

را خواست و گفت ببريديش. در اتاق ديگري خود را يافتم. كسي كه به

 دنبال من آمده بود يك همسايه ما بود كه توقع نداشت به چنين كاري

 استخدام شود. همسايه يي كه سال ها بود مي شناختم. خاموشانه

 مرا به اتاق ديگر رهنمايي كرد و رفت. گويا او وساطت كرده بود و ضامن

 شده بود. زيرا دو سه ساعت بعد آمد و گفت كه به خاطر فاميلت من خود

را خطر انداخته ضامنت شدم. ديگر كاري نكني كه خود و مرا برباد دهي.

من رها شدم. اما در لستي كه بعدها از طرف امين نشر شد در جمله

شهدا نام من نيز وجود داشت.
پدرم، كاكايم و پسر كاكايم ديگر برنگشتند. در حالي كه تا انتقال به اگسا

 زنده بودند. من سروري را مسوول قتل آن ها مي دانم. من سروري را

 مسوول شكنجه خود، مسوول بيماري هايي كه تا امروز مرا آزار مي

 دهند، مي دانم. من سروري را مسوول قتل هاي بيشمار ديگري مي

 دانم و از اين طريق عليه اين جنايتكار اقامه دعوي مي كنم.
بگذار او بداند كه بيگناه نيست. سهم او در بربادي افغانستان، سهم او

 و شركايش و رهبرانش در ويراني و خونريزي در افغانستان اندك نيست.

 بگذار او بداند و به جزاي اعمالش برسد.
كوتاه نوشتم تا حوصله نشر آن باشد. لازم باشد بيشتر و دقيقتر سخن

خواهم گفت.

 

اسد الله سروری جانی ایکه باید خون حساب دهد

نامه ای سر گشاده به آقاي حامد كرزي رئیس جمهور افغانستان

پنج شنبه 16 اكتبر 2008, نويسنده: ويس یمین

بتاریخ 20 جوزای سال 1358 پدر م، یمین‌الدین، و کاکایم،

نصرالدین (که فقط سه ماه از عروسی اش می گذشت) از

 طرف والی ولایت لغمان، حضرت گل بارگامی، توقیف گردیده

در نظارتخانه آن ولایت زندانی شدند. بعد از سپری کردن 2 روز

در ولایت مذکور، هر دو زندانی به وزارت داخله در کابل انتقال

 داده شدند. هنوز 20 دقیقه از رسیدن شان به وزارت داخله

 نگذشته بود که موتر های سربسته- که مخصوص انتقال

زندانی ها بود- از ریاست اگسا آمد و آنان را به صدارت انتقال

 داد. بعداً تک و دو و کوشش ما برای پیدا کردن آنان به هیچ

نتیجه ای نرسید، زيرا سه روز بعد وقتي به رياست اكسا لباس

برديم، از ما معذرت خواستند و گفتند براي يمين الدين و نصرالدين

 لباس نياوريد.

29 سال از آن روزی میگذرد که پدر خود را با دست های بسته در موتری

 که آنان را به کابل انتقال میداد، دیدم. اما از او مانند هزاران شهید گمنام

 دیگر که در شکنجه گاههای اگسا بدون هیچ جرم و محاکمه ای ناپدید

 شدند خبری نیست. خانواده ی من از مهر و محبت پدری محروم شد

و بخاطر فرار از اختناق آن زمان اكسا و نبود سرپرست و نان آور خانه

 به پاکستان، جاییکه یکی از کاکاهاي ما مهاجر شده بود، آواره گردیم.

 سالها گذشت و خانواده ما چشم به دروازه دوخته بود که شاید

گمشده اش را باز یابد. اما سالها گذشت و نبود هیچ خبری، خانواده‌ی

 مان را به این نتیجه رساند که سرنوشت پدرم نیز مانند هزاران گمشده

 دیگر با ورق پاره ی نا معلومی حاوی متن "بشکل محرمانه و در نیمه

 شب نابود شوند" ، رقم خورده باشد.

هیچ نمیتوانم مجسم کنم که آنان چگونه پدر م را تیرباران و یا زنده بگور

 کرده باشند. پدرم بگفته مردم انسانی بود که مورچه زیر پایش آزار نمی

 دید، شغل معلمی داشت و به آن عشق میورزید؛ از اوقات فراغت خود

 استفاده میکرد و جوانان را در منزلش مضامین علمی درس میداد و

 همچنان به حل مشکلات شان می پرداخت. مردم از قرا و قصبات دور

 دست برای رفع مسایل و مشکلات حقوقی و حتی خانوادگی شان به

او مراجعه میکردند. مگر مرگ چنین انسانی چگونه می تواند برای

فرزندانش توجیه شود؟ این سوالیست که ما بازماندگان هیچ جوابی

به آن نداریم.

اما آقای کرزی ما به این سوال های خود پاسخ میخواهیم.

در آنزمان اسد اله سروری رییس اگسا و امثال وی با دست باز و قلب

 قسی و بی هیچ عاطفه ی انسانی به توقیف، تیرباران، زنده بگورکردن

 و اعدام هر آن شخصی می پرداختند که با رژیم خونبار شان یا همقدم

 نبود و یا از محبوبیت در میان مردم برخوردار بود. اینان چون گرگان

گرسنه همیشه در کمین نشسته بودند. همین ها بودند که هزاران

خانواده را بی‌سرپرست ساختند؛ هزاران مادر را بی فرزند، هزاران

کودک را بی پدر و هزاران نو عروس را بی سرنوشت و بی سرپرست

 و در نهایت کشور و ملت ما را دچار سرنوشت تیره و تار ساختند که

 تا هنوز نمی تواند زخم هایش را التیام بخشد و هستی مادی و

معنوی اش را آنطوریکه باید احیا سازد.

ایکاش این سرجنایتکاران و چاکران دون خود قربانی می دادند تا

می دانستند که زخم خوردن و انتظار عزیزترین دوست و همدم را

کشیدن چه زود روح را آشفته می سازد و تن را شکسته. ایکاش

 می دانستند که قلب کوچک فرزند پدری در بند چه تند می زند تا

 پدر به آغوشش گیرد و دست مهر و شفقت بر سرش کشد. ایکاش

 می دانستند زخم و درد مادری را که بی هیچ امید، پشتوانه و نان

 آوری فرزندانش را بزرگ کند و با عشق و مهر دو چند فقدان محبت

 و گرمی پدر را جبران سازد.

هیچ تراژیدی غم انگیز تر از این نیست که قصابی چون سروری ميگوید

 بیگناه است و باز هم بگويد كه 18 سال بدون گناهی در زندان بوده

 است و با چهره ی معصوم و دردمند خواستار تطبیق "قانون و عدالت"

شود.

آقای کرزی !

فکر میکنم شما درد من را بهتر احساس کرده بتوانید چون قلب شما

 نیز داغ سوگ پدر را در خود دارد. این درد را هر خانواده ی افغان در

 سینه دارد و هر زن و مرد افغان خواهان تطبیق عدالت و قانون بالای

 هر آنی است که ناقض کرامت انسانی و برباد دهنده ی هستی مادی

 و معنوی ملت و کشور فقیر و خنجر خورده ی مان است. بناً من از

دولت شما خواهان عدالت در رابطه با اسدااله سروري هستم تا به

 نسل های آینده سرزمینی را به ارثیه بسپاریم که در آن هیچ فردي

 از شکنجه و کشتار و قتل و غارت به خاطر پیشبرد اهداف مغرضانه ی

 شخصی و گروهی استفاده نکند و آیندگان ما از خواندن تاریخ شکنجه

 و قتل و غارت در سرزمین شان شرم کنند.

با ارادت و احترام،

ويس یمین فرزند شهيد يمين الدين

 

+ نوشته شده در  2009/4/24ساعت 11:14  توسط علی رضا ایوبی  | 
   

سخی ارزگانی

نگاه بر کشف گورهای دسته جمعی در افغانستان

( از آغاز سال 1978- 2001 میلادی):

http://images.google.de/imgres?imgurl=http://www.junbesh.net/urzgani-2-Dateien/image017.jpg&imgrefurl=http://www.junbesh.net/urzgani-2.htm&usg=__7sGOflliwW-cdAfRS6zJtEoSBgI=&h=300&w=443&sz=34&hl=de&start=50&tbnid=HxVy_Zd2rT9WoM:&tbnh=86&tbnw=127&prev=/images%3Fq%3D%25D8%25B2%25D9%2586%25D8%25AF%25D8%25A7%25D9%2586%2B%25D9%25BE%25D9%2584%2B%25DA%2586%25D8%25B1%25D8%25AE%25DB%258C%2B%25DA%25A9%25D8%25A7%25D8%25A8%25D9%2584%26start%3D40%26gbv%3D2%26ndsp%3D20%26hl%3Dde%26sa%3DN

 

قرار است محکمه امنیت ملی جمهوری اسلامی افغانستان بتاریخ 20 فبروری

آخرین نشست خود را برای بررسی دوسیه اسدالله سروری (اسدالله پیلوت) دایرکند

 برگزاري نخستين دادگاه رسيدگي به جنايات جنگي در افغانستان

http://www.kabulpress.org/my/spip.php?article2414

 
 
کشف گور دسته جمعی از دوران کمونیستها از منطقه ای از بدخشان:

http://www.khawaran.com/archive/AgahinamaiMoshtarak.htm


 

مرثیه یی برای پدرم، مرثیه یی برای ملتم


عبدالرحیم احمد پروانی

نيروهای بين المللی کمک به امنيت افغانستان (ايساف) يک گور دسته جمعی را در حومه شرقی کابل، پايتخت، کشف کرده اند.

بر اساس گزارشها اين گور دسته جمعی در منطقه پل چرخی کابل پيدا شده است.
هنوز مشخص نيست که چند جسد در اين گور دفن شده اند. اما خبرنگاران افغان که از منطقه ديدن کرده می گويند آنها استخوان و باقيمانده لباس را در محل گور ديده اند.(21 دسامبر 2006، بخش فارسی بی بی سی)

پدرم، پدر نازنین من،

مرا ببخش، من را که فرزند گنهکار و شرمسار توام، منی که نتوانستم حق تو و هزاران شهید دیگری را که برای آزای این خاک، برای دفاع از معتقدات و ارزش های دینی، اجتماعی و فرهنگی خود به پا خاسته بودید و در این راه چان های شیرین خود را از دست دادید، اداء کنم.

مرا ببخش، پدر عزیز من، شاید آن جمجمه یی که  سربازان آلمانی با آن بازی می کردند، سر نازنین تو بود، سری که من همیشه دوست داشتم موهایش را نوازش کنم. یادت است؟ یادم است یک روز که خسته و مانده از کار  روزانه به خانه بازگشتی از من خواستی تا سرت ر ا مالش دهم. دوست داشتی به اصطلاح خودت سرت را چاپی کنیم. آن روز که خوب یادم است یکی از روزهای تابستان سال 56 بود و در ولسوالی غوریان هرات بودیم،  سرت را بالای زانوهایم گذاشتی. من با انگشتان دو دست شقیقه های نازنیت را مالش دادم. چند تار سفید مو در شقیقه هایت دیدم، گفتم:

-          پدر اجازه بده تارهای سفید مویت را بکنم، خندیدی و گفتی:

-          - پسرم، چندتایش را می کنی و تا کی می کنی ؟ مگر با خدا جنگ داری؟

آن سرباز آلمانی که با آن جمجمه بازی می کرد، مگر نمی دانست شاید این جمجمه، زمانی سر پدری بوده است، سر برادری، سر خواهری، سر مادری یا سر فرزندی  بوده است؟

او می دانسته یا نمی دانسته، اهمیت چندانی ندارد،  اما این شرم تا ابد بر پیشانی ما  بازماندگان و وارثین شما قهرمانانی که خود را فدا کردید، باقی مانده است که نتوانستیم   حد اقل جمجمه های تان را از فوتبال شدن نجات دهیم.

پدر شاید باور نکنی، ما تا هنوز برای شهیدان خود، محلی نداریم تا بدانجا بشتابیم، دعایی بخوانیم، حلوایی خیرات کنیم و خود را تسلی دهیم. ما هنوز محلی نداریم که بدانجا بشتابیم و از شما یاد بکنیم. آنانی که از برکت! شهادت شما به گنج های قارونی رسیدند، هیچگاهی در فکر آن نشدند، تا یادی از شما کنند و حداقل ذکات پول باد آورده خود را وقف ساختن محلی برای یاد بود شما بسازند. من آن سربازان آلمانی را ملامت نمی کنم. شاید برای اوشان بازی با یک استخوان سر انسانی که او را نمی شناخته اند، اهمیت چندانی نداشته است، اما من از زمانی که این خبر را خوانده ام، خواب شبانه را فراموش کرده ام. روزهایم نیز بهتر از شب هایم نیست. هر زمان که به یاد این خبر می افتم، فکر می کنم شاید آن جمجمه...

پدرم، پدر نازنین من،

خواندم که گور دسته جمعی یی در پلچرخی کابل کشف شده است، در گزارش بی بی سی آمده بود که بقایای استخوان و لباس کشته شدگان  را خبرنگار افغان در آن محل دیده است. من یادم است، هنگامی که ماموران اگسا ترا بردند، پیراهن و تنبان فولادی به تن داشتی و در آخرین لحظات مادرم چپن ات را نیز بر شانه هایت افگند، گفت که هوا سرد است، خنک می خوری، نهم ثور سال پنجاه و هشت بود. در آن سپیده دم که ترا بردند، هوا سرد بود و مادر می ترسید مبادا خنک بخوری، او نمی دانست که به راه بی برگشت می روی...

 نمی دانم، اگر بروم و اگر بگذارند ببینم، آیا تکه یی از لباس هایت را می یابم؟ نمی دانم پاسداران قبرت کی ها اند؟ آلمانی، فرانسوی، انگلیسی، امریکایی ها یا کی؟ یا شاید هم کسی از کسانی که تو را کشتند، آخر می گویند بسیاری از آن دو باره به وظایف شان برگشته اند، مگر آن ها وظیفه دیگری هم داشتند؟ اگر آن را به کارهای گذشته شان بگمارند، پس همانجاها باید جستجویشان کرد. نمی دانم پدر،  از کی اجازه بگیرم...این را نیز نمی دانم که در آنجا کشتندت یا در جای دیگر، آیا مثل صدهای دیگر از طیاره ها در دریای آمو افگندت یا در یکی از ده ها زیرزمینی های قصاب خانه های خود ترا به نیستی کشانیدند.

 پدرم، پدر نازنین من،

 گزارش دیده بان حقوق بشر را که دیروز و پریروز نشر شد، در خبری که در بی بی سی نشر شد،  نیز خواندم. نامی از کسانی که شما را کشتند، در آن ندیدم. چند بار خواندم و بار بار خواندم. می پندارم شما را دارند فراموش می کنند. یا می خواهند فراموش کنند. این پندار به من دست داد که آنانی  که شما را کشتند، از جمله ناقضین حقوق بشر به شمار نمی روند. این موضوع مرا بیشتر از بازی آن سرباز آلمانی با جمجمه آزار می دهد. می پندارم این جنایت بیشتر از آن جنایتی است که قاتلین شما مرتکب شده اند. گاهی فکر می کنم این ها مدافعین حقوق بشر نه، که مدافعین افکار خوداند. مگر تهیه کنندگان گزارش از خبر بازی با جمجمه آگاهی نداشت؟ مگر آن ها از اسد الله سروری قصاب خبر نداشتند که زندانیست؟ بلی، همان جلادی که فرمان قتل تو و کاکایم و اسحق را امضاء کرد. شاید هم خودش شما را کشت. بعضی ها می گویند که ناعادلانه است که او را زندانی کنند و بعضی های دیگر را به پارلمان بفرستند یا به وزارت بفرستند.

چه بدبختیم، پدر سر های برباد شد، سرنوشت ما خراب گشت، اینک با جمجه های ما هم بازی می کنند، اما کسانی در مسند دفاع از حقوق بشر نشسته اند، بر همه این ها دیده فرو بسته اند، گویا ما و شما بشر نبوده ایم، گویا مفهوم حقوق بشر نیز مجازیست که هر گاهی به هر شکلی تعبیر گردد. گویا می توان یک عمل را گاهی می توان جنایت خواهد و گاهی نه، خدایا،  از که بنالیم و از چه بنالیم، مگر نه که از ماست که برماست؟

پدر، پدر شهید من   

من حال خود پدرم. همه ما، برادرانم و خواهرانم پدران و مادرانند. تو که همیشه آرزو داشتی ما را «خانه دار» ببینی، به آرزویت نرسیدی. اما این سوال دخترم که اینک دوازده سال دارد، همیشه بی جواب مانده است:

-          پدر کلانم کجاست؟

یک بار در جواب  گفتمش شهید شده دخترم، باز پرسید:

- چرا؟ گفتمش:

- برای این که وطن ما را آزاد سازد. در حالی که به چشمهایم خیره شد بود، با سادگی پرسید:

- وطن ما آزاد شد؟

نتوانستم جوابش را بدهم، فکر می کنم هیچکس نمی تواند جواب آن را بدهد. پدر شما خون تان را در راه حق ریختید، این ما بودیم که نتوانستیم ثمر آن را بگیریم. این ما بودیم...

و اما، از یک  منظر برای من هر گوشه کشورم، مدفن آزاده مرد و آزاده زنیست. کسی از ما که نتوانست از شما شهیدان یادی بکند و در جستجوی کشتارگاه های تان برآید، اما اگر سربازان ایساف در هر نقطه کشور به قول بی بی سی دست به  «ساخت و ساز آموزشگاه نظامی» بزنند، از این قبرها به وفرت خواهند یافت، زیرا هر گوشه کشورم مدفن آزاده و آزاده زنیست ...

پدرم، پدر نازنین من،

مرا ببخش که تا هنوز نتوانستم...

پایان

ونکوور- بیست و یکم دسامبر 2006 میلادی

 

7 سپتامبر 2008 02:01, نويسنده: اسد

• قاضی از من ثبوت میخواهد

کدام سندی در افغانستان باقی مانده که حال اسناد جنایات آنزمان باقی مانده باشد؟ بله یک چیز میتواند باقی باشد:

مادر وپدری که منظر برگشت فرزندش هست! طفلی که پدرش را از دست داده! عروس جوانیکه تا هنوز منتظر برگشت شوهرش هست!

آیا اینها ثبوت نیستند؟

• زمان حکومت اسداله سروری چه نوع دوره بود؟

دستگاه مخوف اگسا را فقط میتوان با سازمان جاسوسی گشتاپو هتلری مقایسه کرد زنده بگور کردن ها قتل های مخفی شکنجه های مرگبار به زندان انداختن و..

• مسئول این جنایات کیها اند؟

نابغه شرق نور محمد تره کی و دستگاه اش؟ شاگرد وفادار امین؟

• در یک مورد میتوانم با سروری هم نظر باشم:

سروری تنها نبوده است. ولی تنها نبودن مسئولیت سروری را کم نمیکند. بلکه مسئولیت قوه قاضه و اجرایه افغانستان را به چالش میکشاند. در افغانستان سروری نه بلکه سروری ها داریم : سروری های زنده/ سروری ها صاحب قدرت و یا در انتظار قدرت/ سروری های وکیل پارلمان/ سروری ها ی که در کشورهای غربی به مثابه پناهنده سیاسی زندگی آرام و آسوده را تیر میکنند/ سروری های اسلامی و غیر اسلامی.

 سروری در میدان شغالی امروز افغانستان عوض گریستن و طلب رحمت، خواهان «عدالت» است و بر دولت کرزی غر می زند که چرا به خاطر «کبرسن» و یا «مرور زمان» رهایش نمی کند تا « با شناختی که از مسایل افغانستان دارد، رهبری کشور را به عهده بگیرد و با ریشه یابی بحران افغانستان به حل آن بپردازد!!» این تحقیر از سوی چنین جنایتکاری هرگز نمی تواند زیبندۀ مردم افغانستان باشد، اما شاید دولت کرزی چنین خطابی را برای تمثیل «آزادی بیان» مناسب حـال خود بداند.

وقتی جانیان بسیاری معادل سروری و یا کمی پاینگ بالا و پائین در اطراف قدرت، شب و روز پرسه می زنند و خود را سکانداران «عدل» و «عدالت» می نامند، چرا سروری « مظلوم» به خود این اجازه را ندهد که رهبری کشور را به دست گیرد و بحران را حل بسازد!! وقتی رفقای حزبی خود را در رأس امور می بینند که روزی افغانستان را بر چارسوق قمار«انترناسیونالیستی» دو دسته تحویل نمودند و به پای تانک های شان گل کاشتند، او باید بنـالد که به تنهایی مرتکب گناهی نشده، چرا این چنین یک بام و دو هوا درین ملک وجود داشته باشد و آیا لمیدن مثلاً در کنار رهبران جهادی به معنی «غسل تقدیس» است؟ سروری خود را حق می دهد که نقد 13 هزار نفری کشتارش را با نقد 65 هزاری دیگران مقایسه کند.

او با یاران دموکراتیکی اش در یکروز این لست را بر سر در وزارت داخله آویخت و خانواده های بسیاری را از عذاب راه کشیدن بر دروازه صدارت و زندان پلچرخی نجات داد، در حـاليکه اینطرف نه چنین لستی آویختند و آنچه گیر شان آمد توته توته کردند. اما چرا امروز آنان «غرق» در خدمت باشند، مگر این «بیچاره» در کنج زندان از دستیابی به پارلمان و بلند منزل محروم گردد!؟ اسدالله سروری، رئیس دستگاه مخوف اگسا بود.

آنانی که آنروز ها را بیاد دارند، خوب می دانند که چه وحشتی از چشم پلاسترکردن ها، قتل های هزار هزار، پولیگون ها و گرفتاری های شبانه بر دهات، شهر ها و مخصوصاً بر لیلیه های محصلان مستولی بود و این اسدالله خان که اکنون اکت فرشته می کند و مظلومانه پکول «جهاد» بر سر کرده و از غم «عدالت» و «خدمت» به مردم کور است، مثل تمام سر جنایتکاران تاریخ مظلوم نمایی می کند.

بیچاره نه از قتلی خبر دارد، نه ازگرفتاری فردی و نه از اعدامی!! او موسیچۀ بی آزاری بوده که معلوم نیست وظیفۀ این دستگاه در آن زمان با چنان استبداد و خفقانی چه بوده است؟ من ( دادنورانی) در دوران بدمستی های سروری و اگسای او دانشجو و تا عقرب 1358 میان کابل– فراه در رفت و آمد بودم و به این خاطرآن دوران را خوب به یاد دارم و درین نوشته ازین جا ها فکت می آورم، باشد تا جا های دیگر را دیگران بنویسند و خود را حد اقل از سکوت که سخت عذاب وجدان دارد، نجات بدهند.

لابد آقای سروری می تواند که علیه ما اعلام جرم بکند، چون بر طبق منشور خود بخشی او از تمام جنایاتش برائت یافته است که با نقض آن نکند ما جنایتکار معرفی شویم!! سروری وقتی در برابر سوال پرسشگر می گوید: «من فکر می کنم که ما نظامی ها اشتباه کردیم که قدرت را به اعضای ملکی حزب سپردیم، اگر قدرت در دست رهبران نظامی حزب منحصر می ماند با عمل قاطعانه ما مؤفق تر می بودیم» وی ازین که عضو چنین حزبی بوده، هرگز پشیمان نیست، اما وی که تصمیم رهبری ملت نامراد ما را در ذهنش می پروراند، تا حـال این را نمی داند که در هیچ حزبی چنین امکانی وجود ندارد، به خصوص این که اتحاد شوروی بر فرق آن سوار بود و کوچکترین اجازۀ بدون دلخواه او ممکن نبود.

با این که بعد از پیروزی انقلاب برگشت ناپذیر ثور!! وی بر مخوف ترین شبکۀ قتل و کشتار تکیه داشت و از بی قاطعیتی آن زمان شکوه می کندکه اگر نظامیان (که مظهر آنها خودش می باشد) قدرت را می گرفتند، باید لست های 13 هزار نفری ماه یک بار بر دروازه وزارت داخله آویخته می شد و زبان تمام مردم را می بریدند و شناخت او هم لابد برای رهبری افغانستان بعد از رهایی از زندان، غیر از چنین افکار ماورای فاشیستی و سادیستی آن دوران چیز دیگری نیست.

اسدالله سروری از ساکنان ولایت غزنی است. بعد از کودتای ثور و تشکیل اداره جاسوسی اگسا او که درمیان نظامیان حزب از همه قسی القلب تر بود بر فرق این دستگاه قرار داده شد و به زودی آوازۀ او به عنوان بیرحم ترین فرد این دستگاه از کران تا کران کشور پیچید. او خودش به شکنجه می رفت و اسیرانش را شکنجه می کرد. معلم ریش سفیدی که حـالا هم در قید حیات است و در یکی از ولایات کشور رئیس املاک است، بعد از گرفتاري به جرم مخالفت با دولت، به وسیلۀ سروری شکنجه های بسیاری شدو بعد از آنکه «اعترافی» از او به دست نیامد، دو سرباز جنایتکاری که به اشاره سروری چشم گرفتار شده گان را می کشیدند، به زیر زمینی خواسته شد ودر حـالي که چشم های سروری از حدقه بیرون شده و چون دو پیاله خون سرخ شده بودند، به دو سربازش اشاره می کند که به این آموزگار بیچاره تجاوز بکنند.

در آنزمان مثل دوران طالبان افراد را می گرفتند و به اگسا می بردند و شکنجه می کردند که بگو!! ( این وجه تشابه را که در ده ها زمینه میان جناح خلق حزب دموکراتیک و طالبان وجود داشت، در نوشتۀ دیگری به صورت مفصل خواهم نوشت) .

در آن روز در حضور این معلم زن افسری را به زیر زمینی صدارت ( شکنجه گاه سروری) می آورند و در حـالي که خود افسر بیچاره از فرط شکنجه خود را تکان داده نمی تواند، خانمش را می خواباند و سروری با بوت های عسکری بر پستان های او لگد می گذارد، چنانکه شیر از پستان های او بیرون می جهد و به افسر اخطار می کند که اگر نگویی، این دو سر باز در مقابل چشمانت به زنت تجاوز خواهند کرد. افسر فریاد می کشد و می گوید هرچه شما می نویسید من پای آن امضا می کنم. افراد زیادی تا هنوز زنده اند که چنین چشم دید های از سروری که می خواهد به زودی رهبر ما شود و ما را ازین بحران نجات بدهد!! زنده می باشند و حاضرند در هر دادگاهی چنین شهادت های را بدهند.

یک نفر ملک از فراه که اکنون در قید حیات می باشد، با جمعی ازافراد موسفید و متنفذ فراهی چون حاجی ملا ادریس خان، ستارخان، حاجی نورمحمد خان، حاجی عبدالرضا خان و غیره درهمان زمانی که سروری بر اوج قدرتش سوار بود، گرفتار و به کابل آورده شدند، این ملک که باجه ای در غزنی داشت و با اسدالله سروری می شناخت، با جمعی از ریش سفیدان اندر به کابل آمد و فوراً این ملک به وسیلۀ سروری رها شد و دیگران همه روانه پولیگون شدند.

درآن زمان همه می دانستند که کشت و بست به دست سروری است و به این خاطر او به یک اشاره توانست این ملک را رها کند، ازین جریان اکثر باشنده گان فراه آگاه می باشند. درین مورد مثـال های زیادی وجود دارد که چون درین صفحه نمی گنجند، فقط به همین دو مورد بسنده می کنیم که خود به عنوان مشت نمونه خروار در کنار آنچه ویس از پدرش گفته، پرده از جنایات سروری بر می دارد.

سروری در جواب سوالی می گوید که «اگسا فقط وظیفۀ کشف را به عهده داشت، بیشتر منشی های دفاترحزبی، وزارت داخله و سارنوالی وظیفه گرفتاری و تعقیب مجرمین را به عهده داشتند!!» سروری آن روزگار را چنان تصویر می کند که گویی سلسله مراتب واقعی در گرفتاري ها وجود داشت و بر طبق قانون این همه آدم ها به قتل رسیده اند!! درحـالي که از گرفتاري های آن زمان توته کاغذی مبنی بر فیصله محکمه و یا سارنوالی کسی ندیده است.

در آنزمان حتی منشی های حزبی از اگسا مخصوصاً از سروری می ترسیدند. یکی از دستیاران نزدیک سروری که بعد ها در اثر نوشیدن بیش از حد مشروب در فراه سکته کرد و قبل از هفت ثور مدت ها به خاطرانجام جرایم جنایی مورد پیگرد پولیس قرار داشت و به ایران پناهنده بود، بعد از تشکیل اگسا به وسیله جنـرالی که در آن زمان درمیدان مسؤولیت داشت معرفی شد، حینی که خسر زاده اش در شفاخانه علی آباد بستر بود و من به دیدن او رفتم این جنایتکار نیز به ملاقات او آمد و با تهدید برایم اخطار کرد که اگر در مخالفت با «انقلاب برگشت ناپذیر ثور» قرار بگیری با این تفنگچه ترا نابود می کنم» او بعد ادامه داد که دوستش اسدالله سروری با چه «شهامتی» با مخالفان بر خورد می کند و حتی چشم های مخالفان را می کشد. اما سروری می گوید که ارگان ما مسلح نبود و او مورچه ای را هم آزار نداده است که ممکن نیست هیچ آدم وقیح و کودنی چنین ادعایی را قبول کند.

اسدالله سروری حق دارد که که به عوض چانواری، این طور با تفرعن قد بلندک کند و بگوید که من «بی گناه» هستم. زیرا در اطراف خود افرادی را می بیند که اگر اضافه از او نه، بلکه به اندازۀ او آدم کشته اند و می فهمد که او را هرگز به جرم انسان کشی نخواهند کشت، چون اگر او را بکشند باید عده ای دیگری هم اعدام شوند و این کار از روزگار امروز ما هرگز بر نمی آید. به این خاطر می توان باور کرد که همین اسدالله اگر رها گردد، شاید برای رسیدن به رهبری کمی کم داشته باشد. اما دروازه های پارلمان برویش باز می باشد.

چون تا حـال هیچ محکمه ای صلاحیت اعلان مجازات نهایی را علیه او نداشته و دلیلی برای ماندن او در زندان هم وجود ندارد، به این خاطر کمیسیون برگزاری انتخابات او را در آغوش خواهد کشید ومثل رفقای دیگر به زودی به قوم و قبیله خواهد چسپید و راهی یکی از نهاد های «دموکراتیک» خواهد شد.

سروری اکنون برای زندانیان درس و آموزش دینی می دهد ، چون اگر ناخدا افضلی هم زنده می ماند به چنین کار هایی خود را مصروف می کرد. به این خاطر اگر هم باشد، فریاد ویس ها در روزگار امروز ناشنیده می ماندو بعید نیست که بعد از رهایی، آقای سروری در جایی از قدرت قرار بگیرد که صد ها من و ویس را محاکمه کند. مخصوصاً که به دنبـال «قاطعیت» بیشتر از دوران جنایتکاری اش سرگردان می باشد

 

پیکار پامیر

 جلاد رژیم  تره کی  باید مجازات شود             

     سر و صدای  محاکمه  اسدالله سروری  رییس دستگاه آدمکش ( اکسا ) و جلاد رژیم تره کی در این اواخر بالا گرفته است .   در مورد سوابق و کارنامه های خونین ( سروری ) جنایتکار ، پیش و پس از کودتای ننگین ثور  سخن ها بسیار است و اما  من ،  آنچه را از زبان  دو هموطن  بگونه ی مستقیم شنیده ام ،  آنرا عینا  مینگارم تا دین ملی ، انسانی و وجدانی ام را در این مقطع از تاریخ  ادا کرده باشم :

اول )  هموطنی که خود افسر نیروی هوای  و در میدان ( خواجه رواش ) کابل مصروف خدمت بود ، اظهارداشت که در بعد از ظهر روز کودتای ثور 1357 هجری شمسی  ،  در حالیکه هنوز اجساد تعداد زیادی از افسران نظام جمهوری داوود خان در هر گوشه و کنار میدان  روی زمین  افتیده بودند ،  اسدالله سروری با عجله به دفتر کار جنرال موسی خان قوماندان عمومی قوای هوایی که چند ساعت قبل ازان به قتل رسانیده شده بود ،  وارد گردیده  در عقب میز کار وی نشست و دو فهرست اسامی را از دو جیب ( چپ و راست ) خویش  بیرون آورده  باساس لیست  اول  امر اعدام افراد و افسران را صادر میکرد  و به روییت  فهرست دومی ،  تعدادی از حزبی ها را در پست ها و وظایف جدید مقرر مینمود ."

این هموطن افزود  که "  در روز اول  و چند روز پس از کودتا ،  بیشترین اعدام ها در اطراف خط ( رنوی) میدان به امر ( اسدالله سروری )  و بدست  رفقای  وی صورت گرفت ."

دوم )  هموطن  دیگری  که در اوایل سال 1979 میلادی از افغانستان  بخارج آمده بود و از قرینه چنین استنباط  میگردید که  اطلاعات کافی  از درون دستگاه جهنمی ( اکسا ) دارد ، چنین تعریف کرد :

الف )  اسدالله سروری  در یکی از شبها ،  نور احمد اعتمادی صدراعظم دوران سلطنت ظاهر شاه را از زندان پلچرخی  به دفتر کار خویش خواست  و او را بالای چوکی مقابل میز کار خود نشانید .  ( سروری ) در حالیکه سوالهای بی ربطی از اعتمادی  مینمود ،  از جا برخاست و قدم زنان  در عقب اسیر قرار گرفت و با یک حرکت سریع و هولناک  ،  سر اعتمادی را با دو دست  چنان به شدت به یکطرف چرخانید که اسیر  در دم جان بحق سپرد  و آنگاه  امر کرد تا جسدش  را بیرون  ببرند .

ب) همین هموطن  علاوه نمود که در یکی از روز  ها ،  اسدالله سروری  کلیه کارمندان دفاتر ( اکسا) را در محوطه عمارت ( اکسا) جمع نموده  با عصبانیت خاصی سخنرانی نمود .  سخنرانی وی در اطراف  به اصطلاح خیانت  نو جوان خوش قیافه یی دور میزد که  با دستهای بسته در آنسو ایستاده بود .  به قول ( سروری ) ، جوان مذکور ( از ولایت لوگر)  در عین حالیکه کارمند ( اکسا ) بود ،  با " اشرار "  یا مخالفین رژیم  هم در تماس بوده است .  همینکه  سخنرانی تهدید آمیز خود را پایان داد ، تفنگچه  را از کمر به دست گرفته چندین مرمی  به سر و سینه نوجوان شلیک نمود .  وی امر کرد جوان مذکور را در گودالی که قبلا در همان محوطه و توسط خود مقتول جبرا حفر شده بود ،  مدفون سازند . "

این نکته نیز قابل توجه بسیار است که حفیظ الله امین پس از قتل استاد  " نابغه " اش ( تره کی ) ،  فهرست اسامی پانزده هزار کشته را به دیوار های وزارت داخله نصب نموده رسما اعتراف نمود که همه ی آنها در مدت نه ماه حاکمیت  تره کی  یعنی در دوران تصدی امور ( اکسا )  توسط اسدالله سروری به قتل رسده اند .

تا آنجا که من بیاد دارم ،  مسوولین  حکومت  برهان الدین ربانی  در سالهای 1992 – 1993 میلادی فلمها و اسناد ی  را از آرشیف  رادیو تلویزیون کابل و  لانه ی ( خاد) و ( اکسا ) بیرون کشیده  به نشر سپردند که دران ها فهرست  افراد دستگیر شده  و اوامر و امضا های اسدالله سروری  با صراحت درج است .  اگر قرار باشد که جنایتکاران  و ناقضین بشر  و ازان جمله  سروری و سروری ها  واقعا محاکمه و مجازات شوند ،  هنوز هزاران تن از شاهدان عینی و باز مانده گان شهدا و اسناد کتبی در آرشیف های مربوط  وجود دارد .

امید که این قاتلان و جنایتکاران حرفه یی بیشتر از این  مهمان عزیز  هیچ فرد  یا گروه  تفنگدار داخلی  و یا مورد حمایت کی جی بی دیروز و  اف . اس . بی  امروز روسی  نباشند.

نکته ی آخر اینکه  ( سروری )  همانند عده ی دیگر از سران و نظامیان " حزب دموکراتیک خلق ..."  اسرار زیادی مبنی بر پلان ها ، قتل ها  و ویرانگری مادی و معنوی کشور ما را  در سینه ی نا پاک خویش نهفته دارد که امید است قبل از اعدام ،  آنهمه اسرار از درونش بیرون کشیده شود  و داستان اعدام فوری  و سوال بر انگیز ( عبدالله شاه ) قاتل و جنایتکار حزب اسلامی تکرار نگردد .

 

حكم اعدام اسدالله سروري

٧ حوت ١٣٨٤

» افغان ايركا

اسد الله سروري رئيس وقت اكسا كه متهم به اقدام عليه دولت اسلامي و قتل و مفقودي هزاران انسان مي باشد، امروز از سوي محكمه ابتدائيه به اشد مجازات اعدام محكوم گرديد.
قاضي عبدالباسط بختياري پس از استماع اتهامات از سوي ثارنوال و مدعي هاي مردمي دفاعيه آقاي اسدالله سروري را نيز شنيده و حكم خويش را مبني بر دو اتهام ايشان چنين بياند داشتند؛ در قسمت بند اول اتهامات آقاي سروري مبني بر اقدام عليه دولت اسلامي به دليل كافي نبودن اسناد ثارنوالي ايشان تبرئه گرديد و در قسمت بند دوم اتهامات ايشان نظر به شهادت كساني كه خود را در آن زمان شاهد مي دانسته است به خصوص امين الله مجددي كه در آن زمان 14 سال داشته است و محمد اسلم كه دريور خانواده مجددي ها بوده است، آقاي سروري مجرم، و به اشد مجازات اعدام محكوم گرديد.
صبح امروز چهارمين جلسه محاكمه اسدالله سروري در محكمه امنيت ملي برگزار گرديد كه قاضي در ابتداء از ثارنوال خواست كه اسناد خويش را بر عليه آقاي سروري قرائت نمايد، سپس از مدعي هاي ايشان خواستند كه اسناد و شهود خويش را بر عليه ايشان ارائه نمايند؛ در ادامه اين جلسه پس از قرائت اتهامات مدعي العموم، آقاي امين مجددي به ايراد عريضه خود پرداخت و ادعا نمود كه نيروهاي وقت اكسا در حضور آقاي سروري و آقاي عزيز احمد اكبري وارد خانقاه مجددي در قلعه جواد شده و حضرت صاحب را به همراه فرزندانش برده است.
كه مرا هم كه آن زمان 14 ساله بودم با خود بردند در وزارت داخله و پس از ساعت دو نيم شب بود كه ما را در پلچرخي انتقال دادند.
آقاي امين مجددي ادعا نمود كه خود آقاي سروري بود كه به ما توهين روا داشته و مي گفت، كه شما مردم را بازي مي دهيد، و كاغذ را خورد مي كنيد به حيث تعويض به مردم مي دهيد.
ما پس از 8 ماه به همراه ديگر اطفال و خانمها به تعداد 27 نفر رها شديم اما از فاميل ما و قبلگاه ما تا امروز هيچ خبري نيست.
ديگر شاهد اين محكمه آقاي اسلم دريور خانواده مجددي بود كه مي گفت؛ ما را قريب 200 نفر برده بودند در زندان پلچرخي و خود آقاي سروري بعد از تحقيقات آمد و گفت كه شما مظلوم هستيد، من شما را رها مي كنم، اما چرا شما به دنبال اينها مي رويد، اينها انگليسي هستند، اينها مردم را فريب مي دهند.
پس از مدتي به غير از 5 نفر مابقي 200 نفر را آزاد كردند و براي ما گفتند كه اگر ديگر در كوچه مجددي ها پيدا شويد شما را بازهم خواهيم گرفت.
در ادامه جلسه كسان ديگري هم ادعاهايي را قرائت نمود كه از سوي قاضي به طور كامل شنيده گرديد.
سپس به آقاي اسدالله سروري متهم وقت داده شد تا دفاعيات خويش را بيان نمايد. وي در بخشي از دفاعيات خويش با اشاره به اينكه او بيش از 13 سال است در محبس مي باشد، به عفو عمومي مجددي صاحب اولين رئيس جمهور دولت اسلامي اشاره نموده و گفت؛ وقتي كه مجاهدين پيروز شد من در خارج از كشور بودم، و چون مجددي صاحب عفو عمومي اعلام كردند من اولين كسي بودم كه اين عفو را استقبال كردم و به كشور بازگشتم. اما پس از مدتي مرا دستگير كردند، من از شما مي پرسم كه اگر اينها شواهد كافي بر عليه من داشته اند چرا تاكنون مرا محاكمه نكرده اند، ايشان همه اتهامات وارده را رد و كذب محض خواندند و از محضر دادگاه طلب تبرئه خويش را نمودند.
آقاي سروري ادعاهاي مدعي العموم مبني بر صدور فرمانهاي با امضاي ايشان را مردود دانسته و همه آنها را جعل خواندند.
 
 

قابل توجه اقای حبیب الله رفیع

نصیر خالد – کانادا

nasirkhalidvoa@yahoo.ca

 شب دوشنبه 8 سپتامبر تکرار برنامه تلویزیون پیام افغان را  تماشا نمودم که شخصی بنام جبیب الله رفیع سیاست دان و نویسنده  به باور گرداننده برنامه، در باره جریانات کشور صحبت مینمود و در عین حال به سوالات بیننده ها نیز پاسخ میگفت. من به تصور اینکه اقای رفیع واقعا سیاست دان و محقق و تحلیلگر است پای صحبت ایشان نشستم.

در رابطه به اسدالله سروری باید خدمت شما بنویسم که بنده خود از این مساله رنج میبردم که چرا قاتل هزاران هموطن بیگناه ما در زندان و زنده است و چرا مجازات نمیشود. تا بالاخره در ماه مارج 2000 وقتی با قهرمان ملی افغانستان شهید احمد شاه مسعود از نزدیک ملاقات نمودم همین سوال را از ایشان نمودم که خوب است شما به پاسخی که رهبر مقاومت ملی افغانستان در انزمان برایمن دادند توجه کنید. شهید مسعود گفتند: اسدالله سروری یک انسان عادی نیست و اسرار زیادی نزد وی موجود میباشد من او را نگهداشته ام تا زمانیکه در افغانستان یک حکومت قوی مرکزی بوجود بیاید  در یک محکمه علنی باید محاکمه شود تا مردم افغانستان حقایق دوره کمونستان را بدانند.

 نصیر مهرین

                            در حاشیهء محاکمهء اسدالله سروری

 اسناد در دست داشته از امضا ها به ویژه نگرش به امضا های کسانی که هنوز زنده هستند، می تواند موجد سوالات بیشتر و محتاج پاسخ دهی باشد... امضا های وجود دارد که به سرنوشت غمبار هزاران خانواده انجامیده است. اسناد و امضا های که شخص مسول ان میتواند در روشنی ابعاد نا روشن کمک کند.

این امضا ها از نظر کمیت از گونه آنها نیست که لستی از نامها را سردار محمد هاشم خان صدراعظم تهیه میدید و به امضا شاه میرسانید ویا بدون امضاء (چون دوره عبدالرحمان خان) می گفتند، ببرید و بکشید ویا در زندان باشند!.

در امضا های طرف نظرما، تعداد کسانی که مغضوب حاکمیت شده اند دور از شمار است. و به همان اندازه گرفتاری ها و مشغولیت های دست اندرکاران امور توقیف و شکنجه و اعدام را از خلال آنها میتوان سراغ گرفت.

  در حدودی که میسر شده است، امضا های بسیاری را میتوان دید که شب هنگام در پایان لست های از نام بیگناهان و مظلومان نهاده اند. این نوع ویژه گی زمانی ویا شب هنگامی امضا ها سخن از آن دارد که مسولان امور با کار شباروزی و تراکم توقیف اشخاص مشغول بوده اند...

اینک ده ها هزار انسان دنبال گم شده گان! خود میگردند. هزاران مادر داغدار آرزوی شنیدن خبر فرزند را در خانهء قبر بردند...

چند ملیون انسان با مرگ، آزار و اذیت و مهاجرت ناخواسته و تحمیلی مواجه شدند.

  جریان محاکمه چندتن در اروپا و در روز های پسین، اشاعه خبر محاکمه ریئس " اکسا " اسدالله سروری ( در امضا های خویش اسدالله پیلوت مینوشت)، باردیگر عطف به سرنوشت مردم به شهادت رسیده و آزار دیده؛ جریانات بحت و گفت و شنید رویدادهای آن دوران، نوع برخورد با این فرد و دیگران را در محراق توجه قرار داده است.

پندار این قلم این است که به هرطرح ، پیشنهاد و خواستی که در زمینه وجود دارد باید احترام گذاشت. باید جریان محاکمه این فرد و کسان دیگری را که در نقض حقوق انسانها کشورما به گونه آشکار و پنهان سهیم بوده اند، علنی منتشر کرد. هرکس از هر منظری که به این محاکمه بنگرد، یک واقعیت در ضمن آن برجسته تر به چشم میخورد و آن این است که در اسناد و مدارک در دست داشته و امضا های عناصر مسول نهاد های توقیف و شکنجه و اعدام بسا از مواد تاریخی و ارزیابی رویداد های کشورما می بینیم.

    در ضمن طرح هر سوالی که در میان آید، سوال های محوری، مبنی بر چرا چنان شد؟ کدام سیاست و عقیده و لزوم دیدی به پهنه آن فجایع می افزود؟ همواره مطرح است. امضاهای که از اسدالله سروری و همکاران وی در دست است، در گرفتن سر نخ و روشنکردن بسا از مسایل کمک می کند. برعلاوه صفحاتی از تاریخ ناگفته و نوشته نشده را سینه او حمل کرده است.

 زیرا اسدالله سروری، نه تنها به عنوان ریئس آن دایره شکنجه و آزار و اعدام نقش به سزایی داشت، بلکه عضو کمیته مرکزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان نیز بود. هنگام اوج تنش های دورنی جناح خلق، علیه حفیظ الله امین، جــــانب تره کی را الزام کرد. از پناه برده گان سفارت شوروی در کابل، از انتقال یافته گان به شوروی، از بازگشته گان همراه با قوای شوروی در 6 جدی سال 1358، در معیت ببرک کارمل، باردیگر عضو کمیته مرکزی، معاون ریئس دولت، ... بود. مسولیت وی تنها در بیان چگونگی برخی از رویداد ها پایان نمی پذیرد. وی باید پیش از آن سخن بگوید و بنویسد که در حدود مسولیت های دوره ریاست اکسا وی در بد ام در نظر می آید.

 ناگفته ماندن، این سخنان، و در عوض محدود کردن مسولیت او به اتهام واهی و گمراه کنندهء توطئه علیه دولت اسلامی افغانستان در دوره مجاهدین از آن کوشش های خبر میدهد که از مسولیت وی قصد چشم پوشی را دارد.

من سخن دهسال پیش خود را که در قتل های سیاسی آورده بودم یک بار دیگر تکرار میکنم که بدستش قلم بدهند تا بنویسد.

در امضا های « اسدالله سروری» و رفقایش، فرمانروایان خونریز و بیرحم و سازنده گان آن تاریخ است! در خلال کاوش بدانها، به عوامل فکری، سیاسی دوره ای از تاریخ برمیخوریم... و در بسا از آن امضاهای تسلیم ناشده گان جان باخته، که ما نیک نگریسته ایم، وجدان حاکی از ضرورت مقاومت، آنها را نیز در میابیم...

* ـ نبشته حاضر فشرده یک متن مفصل است.

* ـ امضا های کاپی شده از روی نشریات علنی، اسناد بدست رسیده از کانال های خصوصی، و از کتاب ژوندی اسناد، که مرتب آن آقای انجینر میرویس وردک است، درین نبشته درج شده است.

 

محاکمه اسدالله سروری، رئیس اگسا در محکمه استیناف نظامی شهر کابل

20/10/2008

محاکمه اسدالله سروری، رئیس اگسا روز دوشنبه به دور از چشم مردم و مطبوعات در محکمه استیناف نظامی شهر کابل براه انداخته شد.

به اساس بیانیه مطبوعاتی موسسه حقوق بشر افغانستان واچ، در حالیکه نماینده حقوق بشر این موسسه و یکتن از ورثه قربانیان دوره سروری که در مجلس جریان محکمه حضور داشت، از نبود خبرنگاران و ورثه قربانیان که در مجالس قبلی موجود بودند، بنابر بی اطلاعی خبری نبود.

بیانیه می افزاید طی جلسه قضائی سارنوال بطور پراگنده و بدون تسلسل اقامه دعوی نمود که بخاطر عدم مطالبه مشخص و اقامه دعوای واضح، از طرف رئیس محکمه مورد انتقاد قرار گرفت. 

در مقابل آقای سروری دستگیری و توقیف اش را غیر موجه دانسته و از اتهامات وراده انکار ورزید.

این موسسه توسط بیانیه اظهار نگرانی کرده که نسبت عدم حضور شهود، ورثه قربانیان، متضررین، خبرنگاران و ناظرین و فعالان حقوق بشر در تالار محکمه، بی تفاوتی و سطحی نگری حاکم بود.

و در اخیر بیانیه موسسه حقوق بشر افغانستان واچ ادامه است، اگر وضع بدین منوال ادامه یابد، این روند به رهایی سروری خواهد انجامید.

 

 

 

کابل پرس: خبری، تحليلی و انتقادی

 

من خواهان عدالت هستم!

اسدالله سروری رئیس دستگاه استخباراتی اگسا

چهار شنبه 3 سپتامبر 2008, نويسنده: محمد صدیق مصدق 


"آنچه ازپدرم بیاد دارم٬ لحظات خداحافظی است. من که هشت سالی بیش نداشتم در بیرون از منزل با همسالانم مصروف بازی بودم که برادر بزرگم آمده گفت: پدر را به کابل میبرند. او میخواهد ترا ببیند. شاید او از قبل میدانسته که چه سرنوشتی در انتظارش است و میخواسته برای آخرین بار فرزندش را ببیند. همراه با برادرم سوار بایسکل شده و منتظر موتری شدم که پدرم را همراه با یکی از کاکا هایم به کابل انتقال میداد. موتر حامل رسید و پدرم با دستان در زولانه مرا در آغوش کشید. اما بزودی توسط مامورین پولیس از آغوشش بدور پرت شدم و آخرین بار پدرم را با سیل اشک وداع گفتم. بعد از تلاش و تکاپوی زیاد دریافتیم که پدرم و کاکایم را بعد از دستگیری از محل سکونت ما در ولایت لغمان به وزارت داخله در کابل منتقل نموده اند. قرار اطلاعات آنها بعد از دو ساعت به صدارت انتقال می یابند که بعد از ورود به صدارت تا الحال لادرک هستند."

در حالیکه اشک در چشمان ویس حلقه میزند٬ تلاش میکند تا بغض در گلویش نترکد٬ رویش را برمیگرداند٬ آهی میکشد و برای لحظاتی سرش را در بین دستانش میگیرد. با ویس بیشتر از دوسال قبل از طریق نامه سرگشاده اش زیر عنوان "اسدالله سروری جانی ایکه باید خون حساب دهد" در یکی از روزنامه های داخل کشور و بعداً در تالار محکمه ابتدائیه امنیت ملی٬ جایی که اسدالله سروری محاکمه میشد، آشنا شدم.

ویس نمونه تمام عیاریست از هزاران هزار بازمانده گمشده های که در جستجوی گمشدگان دلبند شان حین سالهای آغازین حاکمیت خونین و مختنق حزب دیموکراتیک خلق از هر دری ممکن جویای احوال عزیزان گمشده شان میگردند٬ با کشف هر گور دستجمعی ای گوش به آواز نتیجه تحقیق کمیسیون های مشتمل از هیأت های مجامع داخلی و خارجی حقوق بشر و نهاد های حکومتی و غیرحکومتی می مانند و بالاخره چشم در راه فیصله محاکمی اند که در باب اشخاص مسئول رده اول چه حکمی صادر میکنند (اگر نه آنکه این آقایون به پارلمان و حکومت رسیده و یا در مدینه های فاضله حقوق بشر در ممالک غربی رحل پناهندگی افگنده باشند). بعداز آنکه محکمه امنیت ملی بتاریخ 25 فبروري 2006 در مورد اسدالله سروری رئیس دستگاه استخباراتی حکومت حزب دیموکراتیک خلق به رهبری نورمحمد تره کی حکم اعدام را صادر نمود٬ قضیه سروری برای مدت مدیدی بخاموشی گراییده و حتی به فراموشی سپرده شد.

با وصف آنکه بازماندگان و اقارب گمشدگان این دوران هر چند گاهی طی تظاهرات در مقابل دفتر نماینده خاص ملل متحد برای افغانستان، ضمن مقالاتی در نشرات و حضور در رسانه ها خواهان پیگیری محاکمه جنایتکاران جنگی از نوع سروری میگردند، اما سکوت حاکم در زمینه همچنان پابرجاست.

حینیکه یکبار دیگر با ویس برخوردم، ضمن صحبت دریافتم که محاکمه ناتمام و عدم پیگیری دوسیه سروری از طرف مراجع ذیربط وی را شدیداً اذیت میکند. با ویس قرار بر این گذاشتم تا به محاکم مربوطه سری زده و از کمیسیون مستقل حقوق بشر طالب معلومات بیشتر در زمینه گردیم.

در تالار محکمه امنیت ملی مؤرخ 25 فبروری 2006 (تصویر: صدیق مصدق)

آنچه از صحبت با سارنوالی امنیت و نظامی برمیآید بدین امر خلاصه میشود که مراجع امنیت که در قدم اول محاکمه سروری را به پیش برده٬ "خلاف اصول حقوقی" عمل نموده اند. سارنوالی نظامی بدین عقیده است که چون سروری یک شخص نظامی است باید از طرف یک محکمه نظامی محاکمه میگردید. همچنان این نهاد اقدامات و اجراأت سارنوالی امنیت را نسبت فقدان بعضی موارد حقوقی چون "عدم محضر گرفتاری"٬ "مشاهدات محل واقعه"٬ "حکم گرفتاری" و "عدم تحقیقات اساسی" ناقص قلمداد نموده و حکم محکمه را باطل میداند. اما اینکه چرا بالاخره محاکمه سروری از طرف سارنوالی نظامی با تعلل به پیش برده می شود، حاصل کشمکش هایست که نهاد های ذیدخل برف مسئولیت را از بامی به بامی پرتاب مینمایند و در این میان سروری در اتاق توقیف اش بر این مضحکه میخندد و "متضررین" چنانیکه عارضین و بازماندگان گمشدگان از طرف محاکم نامیده میشوند در بلاتکلیفی و هیجان منتظر اعلام حکم نهایی محکمه در مورد سروری بسر میبرند.

کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان در حالیکه از قضیه سروری منحیث یک مسئله بحث برانگیز و سیاسی نام میبرد، بدین نظر است که اسدالله سروری منحیث جزء عمده یک سیستم در یک مقطع مشخص زمانی محاکمه گردد نه منحیث یک شخص٬ با وصف آنکه وی در آن سیستم منحیث رئیس دستگاه استخباراتی رژیم وقت از موقف خاص در زمینه پیگرد٬ توقیف٬ شکنجه٬ اعدام و لادرکی هزاران افغان باید مسئول دانسته شود. همچنان اتهام وارده بر سروری مبنی بر توطئه بر علیه دولت اسلامی وقت باید از این محدوده خارج و در یک دایره وسیعتر که دربرگیرنده پیگرد٬ تخویف٬ توقیف٬ شکنجه٬ حبس٬ اعدام و بالاخره لادرکی هزاران افغان است مدنظر گرفته شود.

سازمان حقوق بشر افغانستان واچ که از سالیان متمادی محاکمه جنایتکاران جنگی و ناقضین حقوق بشر را طی سه دهه اخیر در هالند پیگیری میکند با تائید نکات فوق بر ایجاد محاکم و سیستم های ویژه که بتوانند بر موارد خاص جنایات جنگی و نقض حقوق بشر رسیدگی نمایند تأکید ورزیده و بر ناتوانی کمسیون مستقل حقوق بشر افغانستان در زمینه انتقاد مینماید. در عین حال کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان با تأکید بر ایجاد محکمه و سارنوالی اختصاصی جهت رسیدگی بر جرایم جنگی بر جمع آوری اسناد و مدارک در مورد نقض حقوق بشر و ثبت آن اصرار می ورزد.

تا اینجا آنچه دیگران در مورد سروری میگویند٬ میخواهند و یا تا حال در عمل پیاده کرده اند. حالا بیایید لحظاتی به نظرات و گفته های سروری مکث نماییم که طی مصاحبه ای در بهار 2008م بیان داشته است:

محاکمه سروری از طرف محکمه امنیت ملی مؤرخ 25 فبروری 2006 (تصویر: صدیق مصدق)

حین ورود به اتاق توقیف سروری٬ او مهمانان و یگانه هم اتاقی اش را جهت صحبت با من برای ساعتی مرخص میکند. او که پیراهن و تنبان سفید به تن دارد، روی دوشکی نشسته و به تلویزیون که آنرا هر چند از چینلی به چینلی تبدیل مینماید، نگاه میکند. من نیز که روزگاری در (اتاق های کوته قلفی و دستجمعی و شکنجه گاه های استنطاق) توقیف خانه صدارت بسر برده ام٬ وضعیت حاکم فعلی را کاملا در تضاد با فضای آنوقت می یابم. اتاقش همسرحد با کلینیک در منزل دوم تعمیری است که فقط چند اتاق دارد و از قفل و زنجیز در آن خبری نیست. در گوشه یی اتاق دیگی بر اجاق برقی گذاشته شده که سروری بعد از هر چند دقیقه آنرا شور داده دوباره سرجایش بر میگردد. سروری با چشمان از حدقه برآمده اش کنجکاوانه بمن و اطرافش مینگرد. گویی با ناآرامی که بر وی مستولی است میخواهد اتوریته قلابی را بنمایش بگذارد. من خود را معرفی نموده علت تأخیر در محاکمه و در مورد خواستش از ارگانهای قضایی می پرسم. وی با بی تفاوتی اذهان میدارد که علت تأخیر را باید از مقامات قضایی بپرسم، در حالیکه با قاطعیتی همراه با دستپاچگی میگوید که "من خواهان عدالت هستم!"

بگفته خودش از بیشتر از 18 سال بدینسو در توقیف بسر میبرد. سروری در حالیکه صحبت مینماید٬ کتابهای حقوق جزاء را ورق زده و از مواد و فقره های از قانون نام میبرد که براساس آن باید یا مورد عفو عمومی قرار بگیرد و یا اتهامات وارده به وی نسبت کبرسن (60 سالگی) و یا مرور زمان باز هم عفو گردد.

سروری اتهامات مبنی بر دست داشتن در کودتای شهنواز تنی بر علیه حکومت نجیب اله که بر اساس آن در هند دستگیر و زندانی گردید و توطئه علیه دولت اسلامی را که منجر به دستگیری وی در کابل شد، رد نموده و خود را قربانی حالات و قضایای جاری میداند.

به گفته سروری قاضی دولت اسلامی وقت اتهام وارده بر وی را وارد ندانسته او را برائت داده بود، اما وی همچنان در توقیف باقی ماند. بگفته سروری بعد از کودتای حکمتیار و دوستم بر علیه دولت اسلامی وقت محبس بمباردمان گردید که وی با 650 تن از زندانیان به پنجشیر منتقل گردیدند. در پاسخ به سوالی که عکس العمل زندانیان در کابل و پنجشیر در مقابل وی منحیث مسئول دستگاهی که توقیف٬ شکنجه٬ اعدام و لادرکی هزاران افغان را به عهده داشته چگونه بود با لبخند معنی داری میگوید: "زندانیان به من احترام داشتند زیرا من به آنها سواد می آموختم و تعلیم دین میدادم. اگر دشمنانم به آنها تبلیغات سوء نمی کردند آنها بمن احترام میگذاشتند."

سروری در حالیکه از بی عدالتی که نسبت به وی روا داشته شده است شکایت نموده، میگوید: "بعد از پیروزی حکومت کرزی صدها تن آزاد شدند بجز از من٬ چند نفر جنایی و یکتعداد پاکستانی ها". او در ادامه میگوید: "نظر به عریضه ام یک و نیم سال بعد از برقراری حکومت کرزی مرا به این زندان انتقال دادند".

یکتن از متضررین با تصویری از برادر گمشده اش در دست، حین ارائه شهادت علیه سروری در محکمه امنیت ملی مؤرخ 25 فبروری 2006 (تصویر: صدیق مصدق)

سروری در حالیکه از جریان محاکمه اش و اینکه دوسیه نسبتی اش هر چند باری از محکمه ای به محکمه ای راجع میگردد شاکی است، اما در این مورد با بی اعتنایی صحبت نموده اظهار میدارد: "نمیدانم که در این سردرگمی و بی سرنوشتی چه مصلحتی نهفته است؟" در مورد اینکه آیا وکیل مدافعی داشته است و آیا نمایندگان جامعه جهانی حاضر در کشور در زمینه ارائه خدمات حقوقی به وی چه کمکی نموده اند سروری میگوید: "خارجی ها برایم یکی دو وکیل گرفتند اما وکلای داخلی بمن خیانت کردند و وکیل مدافعی که از طرف ستره محکمه فرستاده شده بود شخص خیلی ضعیف بود. من خودم قوانین داخلی را میدانم و به داشتن و یا نداشتن وکیل اهمیت نمیدهم".

وقتی از بی وفایی رفقای حزبی اش که فعلا نیز در سطوح بالای حکومتی و پارلمان کشور قرار دارند و یا آنهایی که در رفاه در کشور ها غربی بسر میبرند یادآور میشوم و اینکه چرا آنها در زمینه ارائه خدمات حقوقی با وی کمک نمیکنند، سروری با بی اعتنایی میگوید: "من چه میدانم. از خودشان بپرسید!"

سروری در مورد وضعیت توقیف و امکانات موجود ادعا میکند که وی خود مصارفش را می پردازد و با وصف موجودیت یک کلینیک صحی خودش ادویه مورد ضرورتش را توسط دوستانش از دواخانه های شهر تهیه مینماید.

در خاتمه با چند سوال مستقیم که سبب ناراحتی نمایان سروری می شود صحبت را به پایان میبرم. وی که از قرار معلوم توقع طرح همچو سوالاتی را نداشت، حین ارائه جواب به سوالات راست سر جایش مینشیند و در حالیکه چشم راستش بیش از حد از حدقه میبرآید با لحن مملو از خشونت و جملات کوتاه جواب میدهد:

س: آیا شما کسی را به قتل رسانیده اید؟

ج: نی، هیچوقت!

س: هر گاه شبانه سر به بالین میگذارید٬ بدور از ادعای مدعیان و اتهامات سارنوالان در مورد خودتان چه قضاوت میکنید؟

ج: من بیگناه هستم. بر من ظلم شده است و دشمنانم در مورد من تبلیغات سوء میکنند.

س: به جواب کسانی که در محکمه شما را بازشناختند و در مورد تان شهادت دادند چه میگوئید؟

ج: آنها دروغ میگویند.

س: پس مسئول اینهمه کسانی که در زمان تصدی شما دستگیر٬ زندانی و به اشکال مختلف کشته شدند و هزاران تنی که تا امروز لادرک اند٬ کیست؟ ج: من چه میدانم؟ اداره اگسا حتی یک میل سلاح در اختیار نداشت. اگسا اجازه توقیف٬ دستگیری و کشتار مردم را نداشت و هرگز این کار را نکرده است.

س: پس کدام افراد و دستگاه های دولت اینکار را میکردند؟

ج: من چه میدانم؟ وظیفه اگسا کشف بود، نه دستگیری. بیشتر منشی های دفاتر حزبی٬ وزارت داخله و سارنوالی وظیفه دستگیری و تعقیب مجرمین را داشتند.

س: بطور مشخص کی ها؟

ج: من نمیدانم.

س: پس از بقدرت رسیدن حفیظ الله امین لستی شامل اسمای بیشتر از دوازده هزار تن اعلام گردید که در زمان تصدی شما منحیث رئیس اگسا به شهادت رسیده بودند. مسئولیت این کشتار فجیع متوجه کیست؟

ج: حفیظ الله امین با من خصومت داشت. من و اداره اگسا مسئول محتوای این لستها نمی باشیم.

س: اما رئیس کام (دستگاه استخبارات حکومت حفیظ الله امین) از جمله اقارب نزدیک تان بود. او که با شما خصومت شخصی نداشت؟

ج: اما در سیاست هرچیز امکان دارد.

س: در مورد اسنادی که در محکمه در مورد شما ارائه شده است چه میگوئید؟

ج: این اسناد جعلی است. کدام کریمینال تخنیک این اسناد را تصدیق کرده است؟

س: در صورت آزادی٬ در مورد آینده خود و افغانستان چه تصمیم دارید؟

ج: نظر به گذشته و شناختی که از مسایل کشور دارم، میخواهم رهبری کشوررا بعهده داشته باشم و با ریشه یابی بحران افغانستان به حل آن بپردازم.

س: اما شما و رفقای تان یکبار تجربه حکومت داری را پشت سر دارید که تا هنوز افغانستان در آتش عواقب فاجعه بار آن میسوزد.

ج: من فکر میکنم که ما نظامی های اشتباه کردیم که قدرت را به اعضای ملکی حزب سپردیم. اگر قدرت در دست رهبران نظامی حزب منحصر میماند٬ با عمل قاطعانه ما مؤفق تر میبودیم.

س: آیا شما مسلمان هستید و به خدا عقیده دارید؟

ج: (با شتابزدگی و اشاره به سجاده (جا نماز) که مقابلش قرار دارد) این را نمی بینی؟ این چه معنا دارد؟

س: (با اشاره به کلاه پکول اش) حتماً کلاه پکول هم دلیل مجاهد بودن است؟

ج: من این را نگفته ام!

س: آیا شما کمونیست بودید؟

ج: در همان وقت ها در تمام افغانستان هشتاد نفر کمونیست واقعی نبود.

س: اما آیا شما کمونیست بودید یا هستید؟

ج: کمونیست واقعی کم است. مردم ادعا میکنند، اما کمونیست واقعی کم کسان هستند.

س: اما این جواب سوالم نیست.

ج: من گفتم که کمونیست واقعی کم است.

س: سوال آخرم اینست که از محاکم، مقامات و مردم افغانستان چه توقع دارید؟

ج: من خواهان عدالت هستم!

در پایان صحبت از سروری میپرسم که آیا خواهان صحبت دیگری در آینده است، اما او با کمال سردی این تقاضا را رد مینماید.

یکتن از شهود حین ارائه شهادت علیه سروری مبنی بر حضور سروری حین دستگیری اش در سال 1357 (1978) در محکمه امنیت ملی مؤرخ 25 فبروری 2006 (تصویر: صدیق مصدق)

حین خروج از دروازه توقیف خانه که در محوطه صدارت در چهارراهی صدارت موقعیت دارد متوجه می شوم که بسته کلید هایم را فراموش کرده ام. دوباره روانه اتاق سروری میگردم٬ در را تک تک میزنم و بعد از اجازه وارد اتاق میشوم. فضای اتاق را بوی خوش غذا پر کرده و دور سفره بجز از سروری و "قوماندان صاحب" هم اتاقی اش تعدادی از "رفقا" زانوزده اند و سروری را در غذای چاشت همراهی میکنند. در حالیکه کلید هایم را تسلیم می شوم به محیط توقیف و زندان که خود تحت سیطره حزب دیموکراتیک خلق بسر برده ام می اندیشم. همچنان تاریخ کشور های دیگر را بیاد می آورم که بعد از جنگ های تباهکن به تصفیه حساب با جنایتکاران جنگی و ناقضین حقوق بشر پرداخته و بعداً یک جریان آشتی و تفاهم ملی را براه انداخته اند. آنگاه به کشور خود نگاه کرده متوجه میشوم که صدای جنایتکارانی که باید از عقب میز محاکم بلند شود، آن را از تربیون پارلمان و یا از رادیو ها و تلویزیون ها میشنوم که بحیث صاحب نظر، تحلیلگر، کارشناس، متخصص وغیره به سیاست بازی میپردازند.

در صحبتی با ویس که هنوز خاطرات و یاد پدر مفقودش اورا رها نمی کند و بگفته خودش محاکمه سروری و همقطارانش یگانه آرزویش است، از صحبتم با سروری حکایه میکنم. ویس گذشته از سایر نکات از تقاضای عدالت خواهانه سروری بیشتر متعجب است. هر دو از خود میپرسیم که سروری در حقیقت خواهان چه نوع عدالتی است؟ عدالت از قماش حزب دیموکراتیک خلق که به قیمت جان ده ها هزار افغان انجامید یا از نوع فعلی آن که با مصلحت های گوناگون به رهایی مجرمین می انجامد؟ احتمال سوم آن خواهد بود که سروری به محکمه بین المللی جرایم جنگی در هالند سپرده شود. با وصف آنکه این امر گریز از ایجاد محاکم ویژه در زمینه رسیدگی به جرایم جنگی و نقض حقوق بشر در کشور را در قبال خواهد داشت، اما گامی هرچند کوچک در مخالفت با اصل عدم مجازات و مثالی خوب در راستای محاکمه جنایتکاران جنگی و ناقضین حقوق بشر بشمار میرود.

محمد صدیق مصدق

  • 2 سپتامبر 2008 15:32, نويسنده: دولت آبادی

    در فلم "دوروز پی در پی" کاپی اسنادی وجود دارد که به امضای سروری به قتل رسیده اند. شما آن فلم را ببینید. دران فلم امضای سروری وجود دارد که حکم به غصب مال و خانه و کشتن مردم با رمز "به پاکستان فرستاده شود" وجود دارد.

    این قاتل سفاک باید به دست مردم سپرده شود.

  •  

    3 سپتامبر 2008 00:45, نويسنده: سلیمان

    "اسدالله سروری جانی ایکه باید خون حساب دهد"

    این مطلب در نشریه معتبر پیشرو به نشر رسیده است.

  • 3 سپتامبر 2008 04:17, نويسنده: کابلی
    به نظر من آقای سروری کار های که کرده همه به نفع وطن بوده است من گفته ام را با یک مثال به اثبات میرسانم. افغانستان فعلاً در گرو چند خایین وطن فروش آدم کش که در ریاست دولت کابینه شوراهای به اصطلاح ملی و مشران و بعضی اشرار قرار دارد که تنها صد هزار نفر را در کابل به قتل رسانیدند و حالا هم وطن و نامومس وطن را در مقابل دالر به فروش رسانیده اند. اسد الله سروری اگر کسی را کشته است از بین همین وحشی ها بوده که اگر آنها هم فعلاً زنده میبودند خدا میداند این سگ های درنده حالا چقر با وحشت رفتار میکردند.

 

  • من خواهان عدالت هستم! 3 سپتامبر 2008 11:16, نويسنده: ع...سها
    سروری بعداز هجده سال ریاضت درزندان این بارخواب رهبری کشوررا می بیند تایکتعدادکه ازقید قلم مانده به گفته خودش نظربه شناختی که ازاوضاع ومنطقه داردبه گور دسته جمعی بسپارد. فکرمیکنم این بارپست ریاست اکسا رابه آقای کابلی بدهد .زیرااگر اشتباه نکنم سروری بادارودسته اش دشمنی با قشرروشن,محصلین,ومنورین جامعه داشتند که همه راشهید کردند نه بااشراروجنایت کاران جنگی.
  • 3 سپتامبر 2008 06:59
    اگر کسی بنام صاحب نظر در رادیو و تلوزیون سخن میگوید، مشکل خودت در چیست؟ اگر گپ خوب زد بشنو درغیرآن مشنو. به گذشاه اش چه کار داری همه ای خلقیها و پرچمیها که بدنیستند. در میانشان انسانهای دانشمند خیلی زیاد است چنانیکه در میان مجاهدین و حتی طالبان است. من یک فرد بیطرف هستم لطفأ فرهنگ سیاسی داشته باش بعد قضاوت کن. در مورد محاکمه سروری جانی همرایت موافقم. شیرزاد از لوگر

     

    • من خواهان عدالت هستم! 3 سپتامبر 2008 14:34, نويسنده: جلال ابادی
      سروری باید به جوبه داری حلق اویز گردد. تا توصیه به دیگران باشد در جواب برادر لوگری باید گفت در ان وقتی که کشور ما اشغال و در هر گوشه از کشور خون جاری بود و خلقیها و پرجمیها مسوول این همه کشتار و ویرانی بوده اند و در ان وقت این انسانها خوب خلقی و پرچمی در کجا بودند. اصلا در هسته و مرکز این باندها خلقی و پرجمی انسان وطن پرست و خوب قرار نداشته بود و نه دارد. این که اکنون خلقیها و پرچمیها در کنار اخوانی ها در وحدت بسر می برند اصلآ از ترس مردم و نجات خود اینها در این حالت قرار دارند و راستی نهایت بی شرم و بی ننگ بوده اند که به هر ساز می رقصند. مردم ما به این باور هستند که در اینده نزدیک این جنایت کاران در چوکات یک دولت مردمی به محاکمه گشاینده خواهند شد و هنوز مردم ما جنایت و وحشت این مفسدین و خاینن را فراموش نه کرده اند . جنایت کاران اخوانی ، پرچمی و خلقی در مقابل مردم ما باهم کنار امده اند تا چند وقتی در امان باشند. این تاربخ زاده گان خود میدانند که در مقابل ملت و مردم روی سیاه و قابل محاکمه اند. جلال ابادی

      در اين سايت می توانيد مطالب، نقد و نظر، عکس، کارتون، صدا و تصوير مرتبط با اين موضوع را ببينيد : خلقی ها و پرچمی ها مسوول این همه بدبختیها کشور ماست

  • 3 سپتامبر 2008 17:07, نويسنده: janbesh
    بلی محترمیرهزارصاحب اگرهزاره جنایت کار باشدفرق نمیکند.در مورد جنایت کاران هزاره چرا خاموش هستی . 
  •  
  • 4 سپتامبر 2008 21:54, نويسنده: زنده به گور

    در عهد پادشاهِ خطا بخش جرم پوش/// حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش

    در این روزگار که سیاست کشور موهوم و غبارآلود است و جانیان از هر دسته و قماش و با هر پیشینهء جنایت و خیانت بر کرسی های بالایی تکیه زده اند، هیچ شکی وجود ندارد که اسدالله سروری رهبری این ملت را بدست بگیرد. نگاهی بکنید به کرسی های پارلمان. چه تعداد از این کرسی داران سابقهء جنایت و آدمکشی ندارند؟

  • 6 سپتامبر 2008 02:03, نويسنده: Sheikh Rahim Ghori
    من هوادار کشتن هیچکسی نیم مگر این مردک را باید زندانی نمود تا پایان زندگی وکارش باید در روزپاک کردن رودخانه ای کابل باشد از مرداری ها .و اندر شب اگر تواند مردمان را سواد اموزد

 6 سپتامبر 2008 02:16, نويسنده: آزادی

اواسط سال 1358 بود سکوت شب را صدای فغان و گریه مادری درهم شکست هنوز چند لحظه نگذشته بود که ناله های بیداد اطفال نیز همراه با ناله مادر یکجا شد. همسایه ها فهمیدند که حادثه بدی باید اتفاق افتاده باشد. همه به عجله خود را به خانه "انجنیر صاحب" رسانیدند. چه بلای دیگری میتواند براین فامیل آمده باشد؟ همه در جستجوی این بودند که دریابند چه اتفاقی افتاده. مادر و اطفال گریه میکردند و کسی دیگری نبود که به سوال همسایه های جواب میداد. فقط مادر در گریه و ناله اش فریاد میزد که اولاد هایم یتیم شدند.

 

صبح دریافتیم که لست 18000 "محکومینی" که اعدام شده اند اعلام شده. و مادر وقتی این خبر را در رادیو شنیده تصور کرده نام شوهرش که چند ماهی پیش زندانی شده بود در میان لست خواهد بود. چند نفر از موسفیدان تصمیم گرفتند کابل بروند تا ببینند که آیا واقعا در آن لست نام "انجنیر صاحب" است یا خیر؟

روز بعد وقتی موسفیدان برگشتند در حالیکه کوشش میکردند غم و انده شان را پنهان کنند مستقیم خانه "انجنیر صاحب " رفتند و بر خانم و اولاد هایش اطمینان دادند که نام "انجنیر صاحب " در آن لست نبود. ولی مادر که در ماتم نشسته بود حاضر نبود قبول کند که آنها راست میگویند. وقتی موسفیدان اسرار کردند که آنها راست میگویند مادر فریاد زد که اگر شما راست میگویید پس چرا ماتم در سیمای شما ست. آنوقت آنها مجبور شدند بغض قلب شان را آشکار کنند که ماتم آنها بخاطر یست که نامهای "شجاعی" و "حسین جان" را در لست دیده اند. غلام غوث "شجاعی" داکتر در فلسفه دیالتیک بود و در پوهنتون کابل تدریس میکرد و محمد حسین "طغیان" فارغ التحصیل فاکولته حقوق بود. این دونام در کنار "انجنیر صاحب" نه تنها دراین قریه بلکه در تمام ولایت اشخاص قابل احترام بودند. دانش/برخورد/ و فهم شان اینها را در قلوب مردم جای داده بود و از احترام خاصی در میان ریش سفیدان و جوانان برخوردار بودند.

با شنیدن این خبر مادر یکبار دیگر به فریاد شروع کرد. شاید غم "حسین جان" و "شجاعی" قلب اورا فشرده باشد و یا اینکه مطمین شده که اگر این دو اعدام شده اند پس "انجنیر صاحب" هم اعدام شده چون این دو دستان بسیار صمیمی شوهرش بودند.

واقعا نام "انجنیر صاحب" در آن لست نبود. ولی اطمینان آن مادر هم بجا بود چون از شوهرش تا هنوز خبری نیست و مانند هزاران تن دیگر سر به نیست شده بود.

 

آقای "کابلی"/

مطمین استم وقتی این سه جوان را نابود کرده اند جرمشان "اشرار" بوده. و اگر تو هم بر این حکم صحه میگذاری باید در کنار سروری محاکمه شوی. موجودیت وطنفروشان و خاینان فعلی هر گز جرم شما را کم نمیکند. و این شما بودید که با سر بریدن قشر روشنفکر و چیز فهم کشور میدان را به کثافاتی چون کسانیکه بگفته خودتان فعلا در "ریاست دولت کابینه شوراهای به اصطلاح ملی و مشران" و وزرات لم داده اند خالی کردید.

آقای شیراز/

اگر واقعا با آنچه آقای مصدق بیان داشته همنظر استی پس باید حداقل مشخص میساختی که به چه حد صدای گلاب زوی برایت درد آور است وقتی اورا عقب شیشه تلویزیون میبینی؟ و یا اینکه ممکن است اورا هم از جمله افراد "دانشمند" میشماری؟

  • 6 سپتامبر 2008 04:21, نويسنده: افغانستان واچ
    محکمه استیناف نظامی عنقریب بخاطر رسیدگی بر دوسیه نسبتی سروری دایر میگردد. در مورد تاریج انعقاد مجلس محکمه با تلفن شماره 0202104149 در تماس شوید. منحیث متضرر شما مینوانید عریضه تانرا کتباً به محکمه استیناف نظامی واقع چهارراهی صدارت سپرده و حین مجلس محکمه شخصاً بر علیه سروری شهادت بدهید.

     

    • قاضی از من ثبوت میخواهد

    کدام سندی در افغانستان باقی مانده که حال اسناد جنایات آنزمان باقی مانده باشد؟ بله یک چیز میتواند باقی باشد:

    مادر وپدری که منظر برگشت فرزندش هست! طفلی که پدرش را از دست داده! عروس جوانیکه تا هنوز منتظر برگشت شوهرش هست!

    آیا اینها ثبوت نیستند؟

    • زمان حکومت اسداله سروری چه نوع دوره بود؟

    دستگاه مخوف اگسا را فقط میتوان با سازمان جاسوسی گشتاپو هتلری مقایسه کرد زنده بگور کردن ها قتل های مخفی شکنجه های مرگبار به زندان انداختن و..

    • مسئول این جنایات کیها اند؟

    نابغه شرق نور محمد تره کی و دستگاه اش؟ شاگرد وفادار امین؟

    • در یک مورد میتوانم با سروری هم نظر باشم:

    سروری تنها نبوده است. ولی تنها نبودن مسئولیت سروری را کم نمیکند. بلکه مسئولیت قوه قاضه و اجرایه افغانستان را به چالش میکشاند. در افغانستان سروری نه بلکه سروری ها داریم : سروری های زنده/ سروری ها صاحب قدرت و یا در انتظار قدرت/ سروری های وکیل پارلمان/ سروری ها ی که در کشورهای غربی به مثابه پناهنده سیاسی زندگی آرام و آسوده را تیر میکنند/ سروری های اسلامی و غیر اسلامی.

    • اهمیت تاریخی این محاکمه:

    این محاکمه باید یک الگو و نمونه باشد. این محاکمه باید مرحمی باشد بر زخم های مادران/ پدران و فرزندان داغ دیده آن دوره. این محاکمه باید یک زنگ خطر باشد به آنانیکه درطول سه دهه افغانستان را به بربادی کشیده اند. این محاکمه باید شمشیر داموکلس باشد برفرق کسانیکه فعلا قدرت را بدست دارند. این محاکمه باید درسی باشد به سیاستمداران حال و آینده این کشور. این محاکمه باید سرمشقی باشد برای محاکمه افغانستان.

    • در اخیر تقاضایم از حکام این دادگاه اینست که حکم اشد مجازات را به او بشنوانند.

     

     

  • 16 اكتبر 2008 18:24
    سلام اگربهاین قضیه از نگاه حقوقی نظر اندازی نماهیم در هیچ جای دنیا (کشور های دموکرات وغیر اسلامی)معمول است که شخصی را محکوم میکنند که مستقیماً در قضیه قتل دخیل باشد ولی اگر کسی اورا بگوید که تو برو احمد را بکش و این شخص رفته و مرتکب قتل میشود مجرم است ولی مشوق قاتل را هیچوقت قاتل نباید شمرده و قابل محاکمه نمیباشد ولی اسد الله سروری حالا سمبول جنایات حفیظ الله امین شده که او حالا زنده نیست پس سروری 80000 و یا 20000 را بتنهایی که ودر مدت 18 ویا20 ماه خدمت کشته باشد غیر قابل باور است و قراریکه من یکبار این انسان عجیب را در هندوستان دیدم و از او پرسیدم که چه فکر میکنید که چقدر انسان در زمانت کشته شده و فقط بسیار ساده گفت که من نمیدانم و من نکشتم در حالیکه من خودم در محبس پلچرخی محبوس و شکنجه شده ام و بعد از آزادی همه خاطرات زندانم را فراموش کردم ولی در افغانستان بچه کاکا بچه کاکا را کشت و سروری مانند نام گیرک بود و کسی که میکشت حالا تو نمیتوانی که یافتش کنی و اسالله سروری اگر قاتل 80000 نفر چه که اگر سه نفر را میکشت و اورا حتی فامیلش هم نمیدید چه خاصه که حالا جناب ایشان در زندان و منتظر محاکمه اعدام خود است من خودم 21 نفر اعضای فامیل خودرا که همه برادر و خواهر و خواهرزاده و برادرزاده خودرا در زمان مجاهدین از دست دادم که حقوق بشر و دولت ربانی هم تا ئید کرده است و همه همسایه های ما و شخص من میدانم که کی بود و از کدام تنظیم بود وحالا من نمیتوانم که گردن رسول سیاف را بگیرم که عضو حزبت که حالا درایورت است فامیل مرا کشته است ولی از همه اعضای فامیلم دختر سه ساله ام و خانمم را هیچگاه فراموش کرده نمیتوانم بتاءً اسد الله سروری هیچ قابل محاکمه نیست و همین حالا 17 سال زندان خودرا سپری کرده است و باید رها گردد و اگر من هم حالا قاتل فامیل خودرا اگر ملاقات کنم معاف میکنم ولی نا گفته نماند که من قاتل فامیل خودرا میشناسم و حتی فامیل و محل بود و باسش را میدانم ولی امید وارم که خدا بکند هر چه میخواهد من هم بهمه کسانیکه عزیزان خودراازدست داده اند بگذارید که خدا بکند هرچه او میخواهد ولی این مرد 19 سال را در زندان سپری کرده است بگذار که آزاد شود بااحترام تجیب الله کامل
  • + نوشته شده در  2009/4/24ساعت 10:49  توسط علی رضا ایوبی  |